سلام
جن و خواهرم

این داستان رو با قلبی آکنده از درد و غم و غصه از اذیت جن پلید و موذی و ملعون برای شما بیان میکنم
چند سال پیش، در مورد تجربه خواهرم نوشتم و نظرات زیادی دریافت کردم، بیشتر:
"خواهرت زیر نظر شیطان است"،
"او تسخیر شده است"،
"او بیمار روانی است"
، "او کمبود ویتامین D دارد که باعث توهم او میشود" و غیره.
تقریباً پنج سال است که وضعیت خواهرم بهبود نیافته است؛ در واقع، بدتر هم شده است. ما چندین شیخ را امتحان کردهایم و به چندین روانپزشک مراجعه کردهایم. و حقیقت خنده و گریه را برای شما بگویم، هر وقت پیش شیخی میرویم، میگوید: "او را پیش روانپزشک ببرید؛ این بیماری معنوی نیست." و هر وقت پیش روانپزشک میرویم، میگوید: "او را پیش شیخی ببرید؛ او بیماری معنوی دارد!"
وضعیت او فقط بدتر شده است. خواهرم دیگر با کسی صحبت نمیکند و تنها چیزی که به آن فکر میکند و مدام میگوید این است: "مامان، کسی من را طلسم کرده است. من شیاطین را جلوی خودم میبینم." او طوری آنها را نفرین میکند که انگار واقعاً میتواند یک فرد نامرئی را که ما نمیتوانیم ببینیم، ببیند، با نگاهی خالی به فضا خیره میشود و تکرار میکند: «چرا؟ چه کسی این کار را با من کرد؟ از من چه میخواهید؟ من خودم نیستم!»
وقتی این حالت که هر روز به سراغش میآید، رخ میدهد، دستانش را آنقدر محکم به دیوار میکوبد که انگار خرد میشود و خودش را به زمین میاندازد که انگار میخواهد خود زمین را بشکند - وحشتناک است که تقریباً استخوانهایش میشکند. سپس بلند میشود و تمام شیشهها، آینهها و لیوانها را میشکند. اگر هر یک از ما با او صحبت کنیم، با عصبانیت فریاد میزند: «من را تنها بگذارید!» و فریادی چنان بلند میکشد که قلب هر کسی را از کار میاندازد.
ما از خانه قبلیمان نقل مکان کردیم زیرا همسایهها از او میترسیدند و نگران بودند. او روز و شب با فریاد از خواب بیدار میشود و میگوید: «میبینم که آنها مرا تحریک میکنند. ظاهرشان وحشتناک است؛ صورت خودشان را میخورند و از آنها خون میچکد که آن را مینوشند.» او جیغ میزند و مادرم سعی میکند او را آرام کند، سعی میکند جلویش را بگیرد و نوازشش کند تا آرام شود، اما آرام نمیشود. دروغ نمیگویم، ما به او آرامبخش میدهیم تا بخوابد، اما این راه حل نیست. وقتی از او میخواهیم غذا بخورد، غذا را پرت میکند، بنابراین مادرم با دست به او غذا میدهد،
خواهرم عملاً از درون مرده است. او طوری مینشیند که انگار جان ندارد، حرف نمیزند، کاری نمیکند مگر اینکه کسی به او بگوید، سپس ناگهان از این حالت آرام به آن حالت وحشتناک میرود. اگر تنها بماند، ممکن است خودش را بکشد. ما همه چیز را امتحان کردهایم و هیچ چیز جواب نداده است. پیش صد شیخ رفتیم، همه آنها بیفایده بودند، و بارها به پزشکان مراجعه کردیم، اما همه آنها بیاثر بودند.
او میگوید، و من نقل قول میکنم، "من یک هیکل سیاه و بیقیافه و یک زن افتاده با موهای بسیار بلند میبینم که مرا آزار میدهد." او یک بار آن را در حمام دید، و آن زن اولین باری بود که با دیدن آن جیغ زد. او تمام خانه را بیدار کرد و این مربوط به چند سال پیش بود. بعد از آن، این اتفاقات وحشتناک شروع شد.
یادم هست در خانه قدیمیمان، تا دیروقت بیدار بودم، ساعت ۴ صبح بود، و به خدا قسم دروغ نمیگویم. شخصی را که خواهرم دربارهاش به من گفته بود، دیدم. او کنار در اتاق خوابمان ایستاده بود و به ما نگاه میکرد. نمیدانم به من نگاه میکرد یا به او، چون آنقدر تیره بود که نمیتوانستی چشمانش را ببینی، و واقعاً هیچ صورتی نداشت. دراز کشیده بودم، اما چشمانم باز بود و به در نگاه میکردم. من به پهلوی راستم خوابیده بودم و چراغها خاموش بودند. به محض اینکه از نزدیک نگاه کردم و او مرا بیدار دید، ناپدید شد. فکر کردم برادرم است، بنابراین او را صدا زدم، اما جواب نداد. او از نظر هیکل شبیه برادرم بود، نه خیلی بلند و نه خیلی کوتاه، اما خیلی تیره بود، مثل زغال، و لباس زمستانی پوشیده بود، با اینکه تابستان بود. و همانطور که او گفته بود، درست بود، چون خیلی تیره بود، هیچ صورتی نداشت. من مشکوک شدم. چرا جواب نداد؟ بنابراین به دیدنش رفتم و دیدم که در خواب عمیقی است، با احتمال صفر درصد که بیدار باشد. برای اطمینان، او را بیدار کردم و از او پرسیدم، و او گفت: "نه، من همین الان از خواب بیدار شدم." از آن حادثه، من باور کردهام که خواهرم درست میگفت، که او بیمار روانی نبود یا چیزهایی را که من فکر میکردم، تصور نمیکرد.
در مورد زن سقوط کردهای که خواهرم در موردش به ما گفت، هر وقت او را به یاد میآورد، او را نفرین میکند زیرا میگوید: "او مرا به شدت آزار میدهد و به شکلی وحشتناک در مقابل من ظاهر میشود، صورت خودش را پاره میکند و آن را جلوی من میخورد در حالی که خون جاری است. چشمانش کاملاً سیاه شده و پوستش رنگ پریده است." من به یاد دارم که خواهرم صورت خودش را پاره میکرد و با ناخنهایش زیر چشمانش را به شدت میخاراند، و وقتی آن حالت را داشت، آنجا مینشست و به صورتش سیلی میزد و دستانش را میزد. او میگوید که آنها را میبیند، و آنها کسانی هستند که او را در آن حالت هیستریک قرار دادهاند. آنها طوری رفتار میکنند که هیچ عقل انسانی نمیتواند تحمل کند، درست جلوی او، فحش میدهند، تهدید میکنند و تحریکش میکنند و میگویند او را خواهند کشت.
یک بار، ما نشسته بودیم و به خدا قسم، او ناگهان خیلی آرام بلند شد، یک صندلی برداشت، آن را جلوی پنجره گذاشت و روی آن ایستاد و لبخند زد. او داشت خودش را پرت میکرد. ما به سمت او هجوم بردیم و او را پایین کشیدیم. او عصبانی شد، مرا زد و مادرم را هل داد و گفت: «من فقط از پنجره بیرون را نگاه میکردم، من کاری نکردهام!»
و از همه مهمتر، همانطور که به شما گفتم، آن مرد زغالی رنگ، لعنت خدا بر او را دیدم. در مورد آن زن، برادرم او را دید که روی سینه خواهرم نشسته بود و با دستانش حرکاتی انجام میداد، انگار که داشت یک گوی جادویی را طلسم میکرد. میتوانید صحنه را تصور کنید؟ برادرم بیرون اتاق ما خوابیده بود چون نگران خواهرم بود؛ تخت او درست جلوی او بود، بنابراین میتوانست او را ببیند. او ناگهان از خواب بیدار شد و او را دید. او حضورش را حس کرد، چون سرش را بالا آورد، اما پشت سرش را نگاه نکرد. فقط چشمانش را چرخاند و نگاهی به او انداخت و سپس در یک چشم به هم زدن ناپدید شد.
این دو موجود واقعی هستند و به خواهرم آسیب میرسانند. ما نمیدانیم چه کار کنیم. خواهرم با ما نمینشیند؛ او همیشه به خاطر داروهای آرامبخش خواب است. او یک مردهی متحرک است. اگر اوضاع به همین منوال بماند، دیوانه میشود یا میمیرد. یک شیخ به ما توصیه کرد که به عربستان سعودی سفر کنیم و حج به جا آوریم، اما ما پول کافی نداریم. مادرم کارش را برای مراقبت از او ترک کرد و ما مدام از یک شیخ به شیخ دیگر میرویم، اما فایدهای نداشت.
امروز مادرم به او گفت: «نماز ظهر را بخوان.» او نماز خواند، اما هیچ اتفاقی نیفتاد. سپس مادرم گفت: «دخترم، با من بیا، بیا دو رکعت نماز به نیت شفای تو بخوانیم.» او رکعت اول را تمام کرد و سپس در رکعت دوم، همانطور که میخواست به سجده برود، ناگهان با نیرویی که میتوانست تمام بدنش را متلاشی کند، خودش را به زمین انداخت. سپس دستانش را به دیوار کوبید و نتوانست دو رکعت را تمام کند. با پریشانی گفت: «دارند جلوی من را میگیرند! من نیستم!» مادرم دو رکعت را در حالی که گریه میکرد و دستش را گرفته بود، تمام کرد. بعد از اینکه نمازش تمام شد، مادرم نشست و فریاد زد، به خدا قسم، مثل کسی که در حالی که هنوز زنده است، بدنش از تنش جدا میشود.
او میگوید: «نمیخواهم این را ببینم! نمیخواهم آنها را ببینم! دارند به من آسیب میزنند؛ دارم دیوانه میشوم!» با اینکه سوره بقره، معوذات (سه سوره آخر قرآن) را خواندیم و دعا کردیم - خدا نکند که در کلام خدا شک کنم - او میگوید: «این فایدهای ندارد. حتی اگر این کار را هم بکنم، آنها به شکلی وحشتناکتر و با اعمالی وحشتناکتر به من ظاهر میشوند.» او همچنین مکالمات آنها را میشنود و برای ما تعریف میکند. او میگوید: «او این را میگوید و زن آن را جواب میدهد» و در واقع، این حرفهای بسیار عجیبی است که او نمیتوانسته از خودش درآورده باشد.
دفعه قبل، ما یک شیخ را آوردیم - باشد که خدا او را پاسخگو کند - که از برق روی خواهرم استفاده کرد و ادعا کرد که او «طرف آنها» است. او باعث سوختگی گردن و سر او شد و او را با چوب زد.
من این را با قلبی شکسته مینویسم زیرا هر کاری از دستمان بر میآمده انجام دادهایم اما فایدهای نداشته است. لطفاً برای بهبودی سریع او دعا کنید.[گریه]
موضوعات مرتبط: داستان
برچسبها: جن , داستان جن
هشدااااار بخور وهبی تقلبی
الرقیه الشرعیه آتشین بر سر عارض شیطان پلید که در پاها متمرکز شده
داوود محمد فرهان ساحر و جادوگر توبه کرده و داستان عجیب و غریبش
جن خواهرم
پدر بزرگ و عشیقه جنی او
نفرین گربه سیاه
داستان جن و پسر عمویم
داستان من و جن
سیاتیک یا همان عرق النساء.سردرد و کمر درد
مس جن وتشخیص مبتلا به آن
مو در صورت طفل
پریودی و ریزش مو
بارداری و اسرار نهفته و عجیب آن
عید سعید غدیر
درمان سحروجادوی سیاه مدفون و معلق در هوا
برگشت به وبلاگ
فروش زمین یاخانه وجلب رزق
شفا وتقویت بدن
کشتن ساحر و باطل سحر با نماز فاطمه الزهراء سلام الله علیها صفحه کمکی
صفحه عمومی 3
سایت ماه اسکین طراح قالب وبلاگ رایگان با امکانات عالی