با سلام
این داستان حقیقت بر آمده از اتقافات و جریانهائیکه بین انسان و جن رخ میده واکثرا از طرف جن تهدید میشن که حق نداری بکسی چیزی بگی
ذات جن مخفی کاری شدید هست نمیخوان ما انسانها از عالم اونها خبر دار بشیم

واما داستان
پدر بزرگ و عشیقه جنی او
مدتها پیش، وقتی ده سال بیشتر نداشتم، پدربزرگم آمد تا مرا از خواب بیدار کند. فکر کردم میخواهد او را به بیمارستان ببرم، چون یک هفته قبل پایش شکسته بود و من تازه رانندگی یاد گرفته بودم و عجله داشت. اما وقتی از روستایمان خارج شدیم، ایده رفتن به بیمارستان تغییر کرد.
هر وقت از او میپرسیدم: "کجا میرویم؟" ساکت میماند. بعد از مدتی پیادهروی، به نقطهای در اعماق بیابان رسیدیم و به من میگفت: "اینجا بایست." توضیح میداد که باید قضای حاجت کند و به من دستور میداد که آن نقطه را ترک نکنم، مهم نبود چه اتفاقی میافتد یا چقدر دیر میشود. سپس میرفت و من او را تماشا میکردم تا اینکه وارد دره شد.
پس از مدت کوتاهی، خورشید شروع به غروب کرد و تاریکی فرا رسید. در همان زمان، ترس و وحشت مرا فرا گرفت، زیرا آتش پدربزرگم را که در دره میسوزاند، تماشا میکردم. میخواستم به سمت او بروم، اما پس از شنیدن پارس سگها به ماشین برگشتم، هرچند در طول روز هیچ سگی آنجا نبود. پدربزرگم آنقدر دیر کرد که بالاخره خوابم برد. قصد داشتم بخوابم نه به خاطر خوابآلودگی، بلکه برای فرار از وحشت و ترس.
سپس اتفاق غیرمنتظرهای افتاد: یک گردباد قدرتمند، مرکز آن فقط روی ماشین! یکی از پنجرهها بسته نمیشد و اوضاع را بدتر میکرد. نیم ساعت بعد از شروع گردباد، پدربزرگم آمد و گفت: «ماشین را روشن کنید تا برویم.» اما متأسفانه، ماشین روشن نشد زیرا چراغ سقف روشن بود و باتری را خالی کرده بود.
ناگهان گردباد برگشت. پدربزرگم عمامهاش را برداشت و آن را روی پنجره گذاشت تا ما را از گردباد محافظت کند تا زمانی که متوقف شد. ما صداها و سنگهایی را که به سمت ماشین پرتاب میشد و گربههایی که روی آن میپریدند شنیدیم که باعث شد از ترس گریه کنم. به لطف خدا، به خواب عمیقی فرو رفتم.
صبح زود روز بعد با صدای توقف ماشینی در کنارمان از خواب بیدار شدم. وقتی نگاه کردم، دیدم پدرم به نجات ما آمده است زیرا از برخورد پدربزرگم با معشوق جن خود در آن دره خبر داشت. اما متأسفانه، پدربزرگم خواب بود... و هرگز بیدار نشد.
سی سال بعد، شجاعت به خرج دادم و آن روز از پدرم داستان پدربزرگم را پرسیدم. او به من گفت که ده سال قبل، پدربزرگم با گوسفندانش در آن دره زندگی میکرد که زنی زیبا با عطری فریبنده بر او ظاهر شد. او عاشق او شد و آن زن نیز عاشق او شد؛ او یک جن بود. از روزی که او با آن زن آشنا شد، بستری و اغلب بیمار شد و مجبور شد گوسفندانش را بفروشد. برای دور نگه داشتن او از خانه و خانوادهاش، با او قرار گذاشت که هر دوشنبه شب به دره بیاید.
وقتی به دلیل بیماری نمیتوانست برود، آن زن به خانهاش میآمد، آن را زیر و رو میکرد و خانه را پر از وحشت میکرد. آن موقع بود که فهمیدم چرا پدرم دوشنبه شبها که پدربزرگم بیمار بود و نمیتوانست به دره برود، ما را برای خوابیدن به خانه عمویم میبرد.
از پدرم پرسیدم: "آیا معشوق او بود که پدربزرگم را کشت؟" او پاسخ داد: «گزارش بیمارستان تأیید کرد که علت مرگ، حمله عصبی و اختلال حاد گردش خون بوده است.»
خدا تو را رحمت کند، پدربزرگ، و ستایش مخصوص خداست که آن شب به من خواب و استراحت عطا کرد
والسلام
موضوعات مرتبط: داستان
برچسبها: جن , داستان جن
هشدااااار بخور وهبی تقلبی
جن عاشق وخود درمانی
الرقیه الشرعیه آتشین بر سر عارض شیطان پلید که در پاها متمرکز شده
داوود محمد فرهان ساحر و جادوگر توبه کرده و داستان عجیب و غریبش
جن خواهرم
پدر بزرگ و عشیقه جنی او
نفرین گربه سیاه
داستان جن و پسر عمویم
داستان من و جن
سیاتیک یا همان عرق النساء.سردرد و کمر درد
مس جن وتشخیص مبتلا به آن
مو در صورت طفل
پریودی و ریزش مو
بارداری و اسرار نهفته و عجیب آن
عید سعید غدیر
درمان سحروجادوی سیاه مدفون و معلق در هوا
برگشت به وبلاگ
فروش زمین یاخانه وجلب رزق
شفا وتقویت بدن
کشتن ساحر و باطل سحر با نماز فاطمه الزهراء سلام الله علیها صفحه کمکی
سایت ماه اسکین طراح قالب وبلاگ رایگان با امکانات عالی