دائی ابراهیم

قرآن درمانی

نفرین گربه سیاه

دائی ابراهیم
دائی ابراهیم قرآن درمانی

نفرین گربه سیاه

نفرین گربه سیاه با یلام

کسانیکه سگ و گربه در خانه نگهداری میکنن از خطرات وجود جن کامل بیخبرن

بخصوص گربه که چشمانش افقی هست و مثل چشمان جنه و رفتار

و حرکات و اعمالی غیر قابل تصور داره دختر خانمهایکه گربه بغل میکنن

و 24 ساعته نوازشش میکنن همه جن زده هستن

نه ازدواج ونه گشایش و نه رزق کلا قفل میشن

حال باهم داستان رو بخونیم

وقتی شش ساله بودم، زندگی پر از معصومیت و کنجکاوی بود. یک روز، از مدرسه به خانه برگشتم و غافلگیری‌ای در انتظارم بود. یک روز معمولی بود، اما حس کردم حال و هوای متفاوتی دارد.

وقتی وارد اتاق نشیمن شدم، پیرزنی را دیدم که روی تخت نشسته بود و چشمانش به سقف دوخته شده بود، انگار چیزی نادیده را تماشا می‌کرد. گیج شده بودم؛ او را نمی‌شناختم. مدام به او نگاه می‌کردم؛ او با کمری خمیده نشسته بود، صورتش پر از خشم و چین و چروک بود، انگار مجبور شده بود آنجا باشد.

مادرم متوجه من شد و گفت: "بیا، به او سلام کن. او مادربزرگ توست."

اولین برخورد: نگاهی از جهنم

به سمت او برگشتم و با احترام سرش را بوسیدم، اما او صدای عجیبی درآورد، سپس سرش را بالا آورد و با چشمان خشمگینی که انگار جرقه می‌زدند به من نگاه کرد. وقتی او را در آن حالت دیدم، بدنم به طور غریزی عقب رفت، انگار که سعی در فرار داشت. وحشت کردم و مو به تنم سیخ شد. نگاهش ترسناک بود، انگار خود شیطان به من خیره شده بود.

مادرم متوجه ترس در چهره‌ام شد و گفت: «برو لباست را عوض کن و بیا کنار من بنشین. نگران نباش.» من دور شدم، اما هنوز می‌توانستم نگاهش را که به پشتم فرو می‌رفت، حس کنم.

حادثه عصا: روی دیگر مادربزرگ

ساعت‌ها، روزها و هفته‌ها گذشت و اتفاقی برای مادربزرگم افتاد که آنقدر مرا وحشت‌زده کرد که نمی‌توانستم بخوابم. یک روز، به بقالی رفتم و برایش مقداری آب‌نبات، چیپس و آبمیوه خریدم. امیدوار بودم که حتی برای یک بار هم که شده به من لبخند بزند. خیلی هیجان‌زده بودم که آنچه را که آورده بودم به او نشان دهم.

وارد شدم و گفتم: «مادربزرگ... مادربزرگ... ببین چه چیزی برایت آورده‌ام! این هدیه‌ای از طرف من است!» او سرش را بالا آورد و با دقت اقلام نمایش داده شده را بررسی کرد... و سپس، ناگهان، حالت چهره‌اش تغییر کرد. رنگش پرید و از عصبانیت شروع به فشردن دندان‌هایش کرد. نگاهی زیرکانه به من انداخت و لبخندی زد و گفت: «چرا عصایم را نمی‌آوری؟ ببین، همین‌جاست.»

با اشتیاق گفتم: «باشه!» او مثل برق به سمتم دوید و عصا را آورد. به محض اینکه عصا را در دست گرفت، با تمام قدرت به سرم کوبید! آنقدر شوکه شده بودم که نمی‌توانستم بفهمم چه اتفاقی دارد می‌افتد. درد آنقدر شدید بود که احساس می‌کردم جمجمه‌ام دارد می‌شکند. همه جا را سیاهی می‌دیدم در حالی که او همچنان مرا می‌زد، می‌خندید و از آن لحظه لذت می‌برد، انگار که کاملاً عقلش را از دست داده باشد.

من همچنان جیغ می‌زدم و گریه می‌کردم تا اینکه مادرم وارد شد و دید که او بی‌رحمانه مرا کتک می‌زند. ناگهان، رفتار مادربزرگم تغییر کرد و او شروع به رفتار فروتنانه کرد، انگار که خودش باعث این اتفاق نشده باشد، و به مادرم گفت: «نمی‌دانم چه اتفاقی برایش افتاده. من فقط یک پیرزن ضعیف و بیچاره هستم.» اما مادرم حرفش را باور نکرد و مرا در آغوش گرفت تا مرا آرام کند. آن موقع بود که یواشکی به مادربزرگم نگاه کردم... او مثل یک شیطان به من لبخند می‌زد.

شب وحشت: چشمانی که مثل آتش شعله‌ور بودند

بعد از آن حادثه، کاملاً از او دوری کردم. مدتی بعد، صدای خواهر بزرگترم را شنیدم که به برادرم زمزمه می‌کرد: "مادربزرگ توسط شیطان تسخیر شده است." این حرف، سوءظن مرا تأیید کرد.

یک شب، در حالی که در اتاق نشیمن با مادربزرگ خوابیده بودم، با صدای عجیب و حرکتی نگران‌کننده از خواب بیدار شدم. زمزمه‌های ضعیفی می‌شنیدم. آرام و بی‌صدا چشمانم را بالا آوردم تا متوجه من نشود. مادربزرگ ناگهان ساکت شد و مستقیماً به سمت من برگشت!

چشمانش قرمز بود و مانند زغال در تاریکی می‌درخشید. من از ترس خشکم زد و خشکم زد، بدنم به شدت می‌لرزید. سپس... او آن لبخند شیطانی را زد، وحشتی که نمی‌توانم توصیفش کنم. پتو را گرفتم و خودم را پوشاندم و بی‌صدا گریه کردم تا اینکه از شدت خستگی به خواب رفتم.

صبح، او را دیدم که با چشمانی کاملاً بی‌احساس به من خیره شده بود. فوراً از اتاق فرار کردم. کمی بعد، دیدم که از خانه بیرون می‌رود، پدرم سر و دستش را می‌بوسید، به تلخی گریه می‌کرد و با او خداحافظی می‌کرد، زیرا او برای زندگی با یکی از عمه‌هایم می‌رفت.

راز قدیمی: نفرین گربه سیاه

سال‌ها بعد، این راز را با خواهر بزرگترم در میان گذاشتم و او راز وحشتناک را به من گفت. او گفت: «روزی، وقتی کوچک بودیم، مادربزرگ و پسرعموهایم از ما خواستند که برایش گوسفندی ذبح کنیم، به شرطی که هنگام غروب آفتاب باشد و بعد از آن آن را به صحرا بیندازیم. او به طرز عجیبی اصرار داشت و ما در آن زمان، چون خیلی نادان بودیم، دلیلش را نمی‌فهمیدیم.»

از او پرسیدم: «اما چه چیزی باعث شد که او تسخیر شود؟» پاسخ تکان‌دهنده بود: وقتی مادربزرگم جوان بود، در خانه قدیمی‌اش، هنگام غروب آفتاب یک گربه سیاه دید که روی دیوار خانه نشسته است. مادربزرگم به شدت از گربه‌ها متنفر بود، بنابراین کفشش را درآورد و ضربه‌ای مهلک به گربه وارد کرد و آن را فوراً کشت.

همان شب، او تسخیر شد. روزی، دیو درونش با صدایی سنگین و وحشتناک گفت: «تو یکی از ما را کشتی... و من تا آخرین نفسش او را رها نخواهم کرد.»

آن موقع فهمیدم که دیو بیشتر اوقات او را کنترل می‌کرده، همان کسی بوده که با عصا به من زده و همان کسی بوده که در تاریکی با آن چشمان قرمز به من خیره شده بود. در سال ۲۰۱۹، مادربزرگم درگذشت و این پایان مصیبت طولانی او با دیوی بود که دهه‌ها او را تسخیر کرده بود.


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: جن , داستان جن

تاريخ : شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۵ | 1:1 | نویسنده : دائی ابراهیم |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.