دائی ابراهیم

قرآن درمانی

دائی ابراهیم | داستان

دائی ابراهیم
دائی ابراهیم قرآن درمانی

جن خواهرم

سلام

جن و خواهرم

این داستان رو با قلبی آکنده از درد و غم و غصه از اذیت جن پلید و موذی و ملعون برای شما بیان میکنم

چند سال پیش، در مورد تجربه خواهرم نوشتم و نظرات زیادی دریافت کردم، بیشتر:

"خواهرت زیر نظر شیطان است"،

"او تسخیر شده است"،

"او بیمار روانی است"

، "او کمبود ویتامین D دارد که باعث توهم او می‌شود" و غیره.

تقریباً پنج سال است که وضعیت خواهرم بهبود نیافته است؛ در واقع، بدتر هم شده است. ما چندین شیخ را امتحان کرده‌ایم و به چندین روانپزشک مراجعه کرده‌ایم. و حقیقت خنده و گریه را برای شما بگویم، هر وقت پیش شیخی می‌رویم، می‌گوید: "او را پیش روانپزشک ببرید؛ این بیماری معنوی نیست." و هر وقت پیش روانپزشک می‌رویم، می‌گوید: "او را پیش شیخی ببرید؛ او بیماری معنوی دارد!"

وضعیت او فقط بدتر شده است. خواهرم دیگر با کسی صحبت نمی‌کند و تنها چیزی که به آن فکر می‌کند و مدام می‌گوید این است: "مامان، کسی من را طلسم کرده است. من شیاطین را جلوی خودم می‌بینم." او طوری آنها را نفرین می‌کند که انگار واقعاً می‌تواند یک فرد نامرئی را که ما نمی‌توانیم ببینیم، ببیند، با نگاهی خالی به فضا خیره می‌شود و تکرار می‌کند: «چرا؟ چه کسی این کار را با من کرد؟ از من چه می‌خواهید؟ من خودم نیستم!»

وقتی این حالت که هر روز به سراغش می‌آید، رخ می‌دهد، دستانش را آنقدر محکم به دیوار می‌کوبد که انگار خرد می‌شود و خودش را به زمین می‌اندازد که انگار می‌خواهد خود زمین را بشکند - وحشتناک است که تقریباً استخوان‌هایش می‌شکند. سپس بلند می‌شود و تمام شیشه‌ها، آینه‌ها و لیوان‌ها را می‌شکند. اگر هر یک از ما با او صحبت کنیم، با عصبانیت فریاد می‌زند: «من را تنها بگذارید!» و فریادی چنان بلند می‌کشد که قلب هر کسی را از کار می‌اندازد.

ما از خانه قبلی‌مان نقل مکان کردیم زیرا همسایه‌ها از او می‌ترسیدند و نگران بودند. او روز و شب با فریاد از خواب بیدار می‌شود و می‌گوید: «می‌بینم که آنها مرا تحریک می‌کنند. ظاهرشان وحشتناک است؛ صورت خودشان را می‌خورند و از آنها خون می‌چکد که آن را می‌نوشند.» او جیغ می‌زند و مادرم سعی می‌کند او را آرام کند، سعی می‌کند جلویش را بگیرد و نوازشش کند تا آرام شود، اما آرام نمی‌شود. دروغ نمی‌گویم، ما به او آرام‌بخش می‌دهیم تا بخوابد، اما این راه حل نیست. وقتی از او می‌خواهیم غذا بخورد، غذا را پرت می‌کند، بنابراین مادرم با دست به او غذا می‌دهد،

خواهرم عملاً از درون مرده است. او طوری می‌نشیند که انگار جان ندارد، حرف نمی‌زند، کاری نمی‌کند مگر اینکه کسی به او بگوید، سپس ناگهان از این حالت آرام به آن حالت وحشتناک می‌رود. اگر تنها بماند، ممکن است خودش را بکشد. ما همه چیز را امتحان کرده‌ایم و هیچ چیز جواب نداده است. پیش صد شیخ رفتیم، همه آنها بی‌فایده بودند، و بارها به پزشکان مراجعه کردیم، اما همه آنها بی‌اثر بودند.

او می‌گوید، و من نقل قول می‌کنم، "من یک هیکل سیاه و بی‌قیافه و یک زن افتاده با موهای بسیار بلند می‌بینم که مرا آزار می‌دهد." او یک بار آن را در حمام دید، و آن زن اولین باری بود که با دیدن آن جیغ زد. او تمام خانه را بیدار کرد و این مربوط به چند سال پیش بود. بعد از آن، این اتفاقات وحشتناک شروع شد.

یادم هست در خانه قدیمی‌مان، تا دیروقت بیدار بودم، ساعت ۴ صبح بود، و به خدا قسم دروغ نمی‌گویم. شخصی را که خواهرم درباره‌اش به من گفته بود، دیدم. او کنار در اتاق خوابمان ایستاده بود و به ما نگاه می‌کرد. نمی‌دانم به من نگاه می‌کرد یا به او، چون آنقدر تیره بود که نمی‌توانستی چشمانش را ببینی، و واقعاً هیچ صورتی نداشت. دراز کشیده بودم، اما چشمانم باز بود و به در نگاه می‌کردم. من به پهلوی راستم خوابیده بودم و چراغ‌ها خاموش بودند. به محض اینکه از نزدیک نگاه کردم و او مرا بیدار دید، ناپدید شد. فکر کردم برادرم است، بنابراین او را صدا زدم، اما جواب نداد. او از نظر هیکل شبیه برادرم بود، نه خیلی بلند و نه خیلی کوتاه، اما خیلی تیره بود، مثل زغال، و لباس زمستانی پوشیده بود، با اینکه تابستان بود. و همانطور که او گفته بود، درست بود، چون خیلی تیره بود، هیچ صورتی نداشت. من مشکوک شدم. چرا جواب نداد؟ بنابراین به دیدنش رفتم و دیدم که در خواب عمیقی است، با احتمال صفر درصد که بیدار باشد. برای اطمینان، او را بیدار کردم و از او پرسیدم، و او گفت: "نه، من همین الان از خواب بیدار شدم." از آن حادثه، من باور کرده‌ام که خواهرم درست می‌گفت، که او بیمار روانی نبود یا چیزهایی را که من فکر می‌کردم، تصور نمی‌کرد.

در مورد زن سقوط کرده‌ای که خواهرم در موردش به ما گفت، هر وقت او را به یاد می‌آورد، او را نفرین می‌کند زیرا می‌گوید: "او مرا به شدت آزار می‌دهد و به شکلی وحشتناک در مقابل من ظاهر می‌شود، صورت خودش را پاره می‌کند و آن را جلوی من می‌خورد در حالی که خون جاری است. چشمانش کاملاً سیاه شده و پوستش رنگ پریده است." من به یاد دارم که خواهرم صورت خودش را پاره می‌کرد و با ناخن‌هایش زیر چشمانش را به شدت می‌خاراند، و وقتی آن حالت را داشت، آنجا می‌نشست و به صورتش سیلی می‌زد و دستانش را می‌زد. او می‌گوید که آنها را می‌بیند، و آنها کسانی هستند که او را در آن حالت هیستریک قرار داده‌اند. آنها طوری رفتار می‌کنند که هیچ عقل انسانی نمی‌تواند تحمل کند، درست جلوی او، فحش می‌دهند، تهدید می‌کنند و تحریکش می‌کنند و می‌گویند او را خواهند کشت.

یک بار، ما نشسته بودیم و به خدا قسم، او ناگهان خیلی آرام بلند شد، یک صندلی برداشت، آن را جلوی پنجره گذاشت و روی آن ایستاد و لبخند زد. او داشت خودش را پرت می‌کرد. ما به سمت او هجوم بردیم و او را پایین کشیدیم. او عصبانی شد، مرا زد و مادرم را هل داد و گفت: «من فقط از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم، من کاری نکرده‌ام!»

و از همه مهمتر، همانطور که به شما گفتم، آن مرد زغالی رنگ، لعنت خدا بر او را دیدم. در مورد آن زن، برادرم او را دید که روی سینه خواهرم نشسته بود و با دستانش حرکاتی انجام می‌داد، انگار که داشت یک گوی جادویی را طلسم می‌کرد. می‌توانید صحنه را تصور کنید؟ برادرم بیرون اتاق ما خوابیده بود چون نگران خواهرم بود؛ تخت او درست جلوی او بود، بنابراین می‌توانست او را ببیند. او ناگهان از خواب بیدار شد و او را دید. او حضورش را حس کرد، چون سرش را بالا آورد، اما پشت سرش را نگاه نکرد. فقط چشمانش را چرخاند و نگاهی به او انداخت و سپس در یک چشم به هم زدن ناپدید شد.

این دو موجود واقعی هستند و به خواهرم آسیب می‌رسانند. ما نمی‌دانیم چه کار کنیم. خواهرم با ما نمی‌نشیند؛ او همیشه به خاطر داروهای آرام‌بخش خواب است. او یک مرده‌ی متحرک است. اگر اوضاع به همین منوال بماند، دیوانه می‌شود یا می‌میرد. یک شیخ به ما توصیه کرد که به عربستان سعودی سفر کنیم و حج به جا آوریم، اما ما پول کافی نداریم. مادرم کارش را برای مراقبت از او ترک کرد و ما مدام از یک شیخ به شیخ دیگر می‌رویم، اما فایده‌ای نداشت.

امروز مادرم به او گفت: «نماز ظهر را بخوان.» او نماز خواند، اما هیچ اتفاقی نیفتاد. سپس مادرم گفت: «دخترم، با من بیا، بیا دو رکعت نماز به نیت شفای تو بخوانیم.» او رکعت اول را تمام کرد و سپس در رکعت دوم، همانطور که می‌خواست به سجده برود، ناگهان با نیرویی که می‌توانست تمام بدنش را متلاشی کند، خودش را به زمین انداخت. سپس دستانش را به دیوار کوبید و نتوانست دو رکعت را تمام کند. با پریشانی گفت: «دارند جلوی من را می‌گیرند! من نیستم!» مادرم دو رکعت را در حالی که گریه می‌کرد و دستش را گرفته بود، تمام کرد. بعد از اینکه نمازش تمام شد، مادرم نشست و فریاد زد، به خدا قسم، مثل کسی که در حالی که هنوز زنده است، بدنش از تنش جدا می‌شود.

او می‌گوید: «نمی‌خواهم این را ببینم! نمی‌خواهم آنها را ببینم! دارند به من آسیب می‌زنند؛ دارم دیوانه می‌شوم!» با اینکه سوره بقره، معوذات (سه سوره آخر قرآن) را خواندیم و دعا کردیم - خدا نکند که در کلام خدا شک کنم - او می‌گوید: «این فایده‌ای ندارد. حتی اگر این کار را هم بکنم، آنها به شکلی وحشتناک‌تر و با اعمالی وحشتناک‌تر به من ظاهر می‌شوند.» او همچنین مکالمات آنها را می‌شنود و برای ما تعریف می‌کند. او می‌گوید: «او این را می‌گوید و زن آن را جواب می‌دهد» و در واقع، این حرف‌های بسیار عجیبی است که او نمی‌توانسته از خودش درآورده باشد.

دفعه قبل، ما یک شیخ را آوردیم - باشد که خدا او را پاسخگو کند - که از برق روی خواهرم استفاده کرد و ادعا کرد که او «طرف آنها» است. او باعث سوختگی گردن و سر او شد و او را با چوب زد.

من این را با قلبی شکسته می‌نویسم زیرا هر کاری از دستمان بر می‌آمده انجام داده‌ایم اما فایده‌ای نداشته است. لطفاً برای بهبودی سریع او دعا کنید.[گریه]


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: جن , داستان جن

تاريخ : شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۵ | 2:8 | نویسنده : دائی ابراهیم |

پدر بزرگ و عشیقه جنی او

با سلام

این داستان حقیقت بر آمده از اتقافات و جریانهائیکه بین انسان و جن رخ میده واکثرا از طرف جن تهدید میشن که حق نداری بکسی چیزی بگی

ذات جن مخفی کاری شدید هست نمیخوان ما انسانها از عالم اونها خبر دار بشیم

واما داستان

پدر بزرگ و عشیقه جنی او

مدت‌ها پیش، وقتی ده سال بیشتر نداشتم، پدربزرگم آمد تا مرا از خواب بیدار کند. فکر کردم می‌خواهد او را به بیمارستان ببرم، چون یک هفته قبل پایش شکسته بود و من تازه رانندگی یاد گرفته بودم و عجله داشت. اما وقتی از روستایمان خارج شدیم، ایده رفتن به بیمارستان تغییر کرد.

هر وقت از او می‌پرسیدم: "کجا می‌رویم؟" ساکت می‌ماند. بعد از مدتی پیاده‌روی، به نقطه‌ای در اعماق بیابان رسیدیم و به من می‌گفت: "اینجا بایست." توضیح می‌داد که باید قضای حاجت کند و به من دستور می‌داد که آن نقطه را ترک نکنم، مهم نبود چه اتفاقی می‌افتد یا چقدر دیر می‌شود. سپس می‌رفت و من او را تماشا می‌کردم تا اینکه وارد دره شد.

پس از مدت کوتاهی، خورشید شروع به غروب کرد و تاریکی فرا رسید. در همان زمان، ترس و وحشت مرا فرا گرفت، زیرا آتش پدربزرگم را که در دره می‌سوزاند، تماشا می‌کردم. می‌خواستم به سمت او بروم، اما پس از شنیدن پارس سگ‌ها به ماشین برگشتم، هرچند در طول روز هیچ سگی آنجا نبود. پدربزرگم آنقدر دیر کرد که بالاخره خوابم برد. قصد داشتم بخوابم نه به خاطر خواب‌آلودگی، بلکه برای فرار از وحشت و ترس.

سپس اتفاق غیرمنتظره‌ای افتاد: یک گردباد قدرتمند، مرکز آن فقط روی ماشین! یکی از پنجره‌ها بسته نمی‌شد و اوضاع را بدتر می‌کرد. نیم ساعت بعد از شروع گردباد، پدربزرگم آمد و گفت: «ماشین را روشن کنید تا برویم.» اما متأسفانه، ماشین روشن نشد زیرا چراغ سقف روشن بود و باتری را خالی کرده بود.

ناگهان گردباد برگشت. پدربزرگم عمامه‌اش را برداشت و آن را روی پنجره گذاشت تا ما را از گردباد محافظت کند تا زمانی که متوقف شد. ما صداها و سنگ‌هایی را که به سمت ماشین پرتاب می‌شد و گربه‌هایی که روی آن می‌پریدند شنیدیم که باعث شد از ترس گریه کنم. به لطف خدا، به خواب عمیقی فرو رفتم.

صبح زود روز بعد با صدای توقف ماشینی در کنارمان از خواب بیدار شدم. وقتی نگاه کردم، دیدم پدرم به نجات ما آمده است زیرا از برخورد پدربزرگم با معشوق جن خود در آن دره خبر داشت. اما متأسفانه، پدربزرگم خواب بود... و هرگز بیدار نشد.

سی سال بعد، شجاعت به خرج دادم و آن روز از پدرم داستان پدربزرگم را پرسیدم. او به من گفت که ده سال قبل، پدربزرگم با گوسفندانش در آن دره زندگی می‌کرد که زنی زیبا با عطری فریبنده بر او ظاهر شد. او عاشق او شد و آن زن نیز عاشق او شد؛ او یک جن بود. از روزی که او با آن زن آشنا شد، بستری و اغلب بیمار شد و مجبور شد گوسفندانش را بفروشد. برای دور نگه داشتن او از خانه و خانواده‌اش، با او قرار گذاشت که هر دوشنبه شب به دره بیاید.

وقتی به دلیل بیماری نمی‌توانست برود، آن زن به خانه‌اش می‌آمد، آن را زیر و رو می‌کرد و خانه را پر از وحشت می‌کرد. آن موقع بود که فهمیدم چرا پدرم دوشنبه شب‌ها که پدربزرگم بیمار بود و نمی‌توانست به دره برود، ما را برای خوابیدن به خانه عمویم می‌برد.

از پدرم پرسیدم: "آیا معشوق او بود که پدربزرگم را کشت؟" او پاسخ داد: «گزارش بیمارستان تأیید کرد که علت مرگ، حمله عصبی و اختلال حاد گردش خون بوده است.»

خدا تو را رحمت کند، پدربزرگ، و ستایش مخصوص خداست که آن شب به من خواب و استراحت عطا کرد

والسلام


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: جن , داستان جن

تاريخ : شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۵ | 1:28 | نویسنده : دائی ابراهیم |

نفرین گربه سیاه

نفرین گربه سیاه با یلام

کسانیکه سگ و گربه در خانه نگهداری میکنن از خطرات وجود جن کامل بیخبرن

بخصوص گربه که چشمانش افقی هست و مثل چشمان جنه و رفتار

و حرکات و اعمالی غیر قابل تصور داره دختر خانمهایکه گربه بغل میکنن

و 24 ساعته نوازشش میکنن همه جن زده هستن

نه ازدواج ونه گشایش و نه رزق کلا قفل میشن

حال باهم داستان رو بخونیم

وقتی شش ساله بودم، زندگی پر از معصومیت و کنجکاوی بود. یک روز، از مدرسه به خانه برگشتم و غافلگیری‌ای در انتظارم بود. یک روز معمولی بود، اما حس کردم حال و هوای متفاوتی دارد.

وقتی وارد اتاق نشیمن شدم، پیرزنی را دیدم که روی تخت نشسته بود و چشمانش به سقف دوخته شده بود، انگار چیزی نادیده را تماشا می‌کرد. گیج شده بودم؛ او را نمی‌شناختم. مدام به او نگاه می‌کردم؛ او با کمری خمیده نشسته بود، صورتش پر از خشم و چین و چروک بود، انگار مجبور شده بود آنجا باشد.

مادرم متوجه من شد و گفت: "بیا، به او سلام کن. او مادربزرگ توست."

اولین برخورد: نگاهی از جهنم

به سمت او برگشتم و با احترام سرش را بوسیدم، اما او صدای عجیبی درآورد، سپس سرش را بالا آورد و با چشمان خشمگینی که انگار جرقه می‌زدند به من نگاه کرد. وقتی او را در آن حالت دیدم، بدنم به طور غریزی عقب رفت، انگار که سعی در فرار داشت. وحشت کردم و مو به تنم سیخ شد. نگاهش ترسناک بود، انگار خود شیطان به من خیره شده بود.

مادرم متوجه ترس در چهره‌ام شد و گفت: «برو لباست را عوض کن و بیا کنار من بنشین. نگران نباش.» من دور شدم، اما هنوز می‌توانستم نگاهش را که به پشتم فرو می‌رفت، حس کنم.

حادثه عصا: روی دیگر مادربزرگ

ساعت‌ها، روزها و هفته‌ها گذشت و اتفاقی برای مادربزرگم افتاد که آنقدر مرا وحشت‌زده کرد که نمی‌توانستم بخوابم. یک روز، به بقالی رفتم و برایش مقداری آب‌نبات، چیپس و آبمیوه خریدم. امیدوار بودم که حتی برای یک بار هم که شده به من لبخند بزند. خیلی هیجان‌زده بودم که آنچه را که آورده بودم به او نشان دهم.

وارد شدم و گفتم: «مادربزرگ... مادربزرگ... ببین چه چیزی برایت آورده‌ام! این هدیه‌ای از طرف من است!» او سرش را بالا آورد و با دقت اقلام نمایش داده شده را بررسی کرد... و سپس، ناگهان، حالت چهره‌اش تغییر کرد. رنگش پرید و از عصبانیت شروع به فشردن دندان‌هایش کرد. نگاهی زیرکانه به من انداخت و لبخندی زد و گفت: «چرا عصایم را نمی‌آوری؟ ببین، همین‌جاست.»

با اشتیاق گفتم: «باشه!» او مثل برق به سمتم دوید و عصا را آورد. به محض اینکه عصا را در دست گرفت، با تمام قدرت به سرم کوبید! آنقدر شوکه شده بودم که نمی‌توانستم بفهمم چه اتفاقی دارد می‌افتد. درد آنقدر شدید بود که احساس می‌کردم جمجمه‌ام دارد می‌شکند. همه جا را سیاهی می‌دیدم در حالی که او همچنان مرا می‌زد، می‌خندید و از آن لحظه لذت می‌برد، انگار که کاملاً عقلش را از دست داده باشد.

من همچنان جیغ می‌زدم و گریه می‌کردم تا اینکه مادرم وارد شد و دید که او بی‌رحمانه مرا کتک می‌زند. ناگهان، رفتار مادربزرگم تغییر کرد و او شروع به رفتار فروتنانه کرد، انگار که خودش باعث این اتفاق نشده باشد، و به مادرم گفت: «نمی‌دانم چه اتفاقی برایش افتاده. من فقط یک پیرزن ضعیف و بیچاره هستم.» اما مادرم حرفش را باور نکرد و مرا در آغوش گرفت تا مرا آرام کند. آن موقع بود که یواشکی به مادربزرگم نگاه کردم... او مثل یک شیطان به من لبخند می‌زد.

شب وحشت: چشمانی که مثل آتش شعله‌ور بودند

بعد از آن حادثه، کاملاً از او دوری کردم. مدتی بعد، صدای خواهر بزرگترم را شنیدم که به برادرم زمزمه می‌کرد: "مادربزرگ توسط شیطان تسخیر شده است." این حرف، سوءظن مرا تأیید کرد.

یک شب، در حالی که در اتاق نشیمن با مادربزرگ خوابیده بودم، با صدای عجیب و حرکتی نگران‌کننده از خواب بیدار شدم. زمزمه‌های ضعیفی می‌شنیدم. آرام و بی‌صدا چشمانم را بالا آوردم تا متوجه من نشود. مادربزرگ ناگهان ساکت شد و مستقیماً به سمت من برگشت!

چشمانش قرمز بود و مانند زغال در تاریکی می‌درخشید. من از ترس خشکم زد و خشکم زد، بدنم به شدت می‌لرزید. سپس... او آن لبخند شیطانی را زد، وحشتی که نمی‌توانم توصیفش کنم. پتو را گرفتم و خودم را پوشاندم و بی‌صدا گریه کردم تا اینکه از شدت خستگی به خواب رفتم.

صبح، او را دیدم که با چشمانی کاملاً بی‌احساس به من خیره شده بود. فوراً از اتاق فرار کردم. کمی بعد، دیدم که از خانه بیرون می‌رود، پدرم سر و دستش را می‌بوسید، به تلخی گریه می‌کرد و با او خداحافظی می‌کرد، زیرا او برای زندگی با یکی از عمه‌هایم می‌رفت.

راز قدیمی: نفرین گربه سیاه

سال‌ها بعد، این راز را با خواهر بزرگترم در میان گذاشتم و او راز وحشتناک را به من گفت. او گفت: «روزی، وقتی کوچک بودیم، مادربزرگ و پسرعموهایم از ما خواستند که برایش گوسفندی ذبح کنیم، به شرطی که هنگام غروب آفتاب باشد و بعد از آن آن را به صحرا بیندازیم. او به طرز عجیبی اصرار داشت و ما در آن زمان، چون خیلی نادان بودیم، دلیلش را نمی‌فهمیدیم.»

از او پرسیدم: «اما چه چیزی باعث شد که او تسخیر شود؟» پاسخ تکان‌دهنده بود: وقتی مادربزرگم جوان بود، در خانه قدیمی‌اش، هنگام غروب آفتاب یک گربه سیاه دید که روی دیوار خانه نشسته است. مادربزرگم به شدت از گربه‌ها متنفر بود، بنابراین کفشش را درآورد و ضربه‌ای مهلک به گربه وارد کرد و آن را فوراً کشت.

همان شب، او تسخیر شد. روزی، دیو درونش با صدایی سنگین و وحشتناک گفت: «تو یکی از ما را کشتی... و من تا آخرین نفسش او را رها نخواهم کرد.»

آن موقع فهمیدم که دیو بیشتر اوقات او را کنترل می‌کرده، همان کسی بوده که با عصا به من زده و همان کسی بوده که در تاریکی با آن چشمان قرمز به من خیره شده بود. در سال ۲۰۱۹، مادربزرگم درگذشت و این پایان مصیبت طولانی او با دیوی بود که دهه‌ها او را تسخیر کرده بود.


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: جن , داستان جن

تاريخ : شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۵ | 1:1 | نویسنده : دائی ابراهیم |

داستان جن و پسر عمویم

سلام به همه کاربران محترم

دوستان کابوس. این اولین باری است که در این بخش، بخش تجربیات و موقعیت‌های عجیب، می‌نویسم. اما احتمالاً یکی از ترسناک‌ترین و عجیب‌ترین داستان‌هایی خواهد بود که تا به حال خوانده‌اید، البته ناگفته نماند که ۱۰۰٪ واقعی است. داستانی است که از عقل و منطق فراتر می‌رود و ما را به تعجب و شک در مورد اطرافیانمان، تعداد چشم‌هایی که ما را تماشا می‌کنند... حتی اگر نتوانیم آنها را ببینیم، وا می‌دارد.

این داستانی است که برای پسرعمویم در کودکی اتفاق افتاده است. پسرعمویم بچه بود، دوازده سال بیشتر نداشت، که یک روز طبق معمول با دوچرخه‌اش به خانه برگشت، اما مثل همیشه برنگشت.

مادرش (عمه‌ام) به ما گفت که آن شب پسرش با دوچرخه‌اش به خانه آمد و مشخص بود که به دلیل خیس بودن لباس‌هایش در گودالی افتاده است. وقتی وارد خانه شد، با حالتی مشکوک و آشفته وارد شد. وقتی مادرش از او پرسید چه اتفاقی افتاده است؟ به او بحالت دستور گفت: «برایم آب بیاور، تشنه‌ام، چون با دو خواهرم در جامع الفنا ماهی خوردیم.»

مادرش از حرف‌هایش خیلی تعجب کرد و فکر کرد پسرش شوخی می‌کند، چون جامع الفنا یک میدان معروف در مراکش است و آنها در تارودانت، ۲۸۰ کیلومتر دورتر از مراکش، زندگی می‌کردند. گذشته از این، این دو خواهر چه کسانی بودند؟ پسرعموی من فقط یک خواهر داشت و او در آن زمان خانه بود.

اما او شوخی نمی‌کرد. یک موجود شیطانی بدنش را تسخیر کرده بود و بعد از آن به او تمام آن قدرت را داده بود - تا بتواند به گونه عمه‌ام مشت بزند و دندانش را بشکند!

بله، می‌دانم که همه شما شوکه شده‌اید، اما هنوز چیزی ندیده‌اید. در آن لحظه، مادر در حالی که به پسرش خیره شده بود، گونه‌اش را در دست گرفته بود... پسر مودب و خوش‌رفتارش که او را خیلی خوب می‌شناخت و هرگز حتی با یک کلمه هم او را آزار نداده بود، حالا داشت همین‌طوری به گونه‌اش مشت می‌زد... او به اینجا بسنده نکرد؛ رفتار او همچنان عجیب‌تر می‌شد، به طوری که به آشپزخانه رفت و مدام جیغ می‌زد، گریه می‌کرد و ظرف‌ها را می‌شکست. مادر وحشت‌زده شد و پدر را از محل کارش فراخواند تا فوراً بیاید. او فوراً آمد و با وجود تلاش‌هایش برای آرام کردن پسرش و فهمیدن اینکه چه اتفاقی از طریق مکالمه می‌افتد، همه چیز بی‌فایده بود. این پسر دوازده ساله، با یک فشار دست، پدرش را هل داد و باعث شد به دیوار برخورد کند! پدر در مواجهه با این وضعیت وحشتناک، چاره‌ای جز درخواست کمک از برادرش (عموی پسر) نداشت. عمو از راه رسید و به همراه پدر، با سختی زیاد، پسر را بستند. این یک مصیبت واقعاً وحشتناک و دشوار بود.

والدین بیچاره تا چند روز بعد نمی‌توانستند بخوابند. پسر همچنان بسته بود، ناله می‌کرد و گریه می‌کرد. هیچ‌کس نمی‌فهمید چه مشکلی با او دارد. وقتی به او غذا تعارف می‌کردند، از خوردن امتناع می‌کرد. در واقع، گاهی اوقات ناله می‌کرد و گریه می‌کرد و از خوردن امتناع می‌کرد و گاهی اوقات به موجودی خشمگین و وحشی تبدیل می‌شد که با پرخوری فوق‌العاده‌ای غذا می‌خورد. مادر هر وقت می‌پرسید «پسرم، چی شده؟» جلویش می‌نشست و گریه می‌کرد. او گریه می‌کرد و می‌گفت «دارم می‌میرم، مادر... دارم می‌میرم.» او می‌گفت صداهایی در سرش می‌شنود که به او می‌گفتند دارد می‌میرد و این به پریشانی‌اش می‌افزود. بنابراین، جلوی او آیاتی از قرآن می‌خواند، به این امید که رنجش را تسکین دهد.

او را پیش پزشک بردند، اما پزشک تأیید کرد که هیچ مشکل جسمی ندارد و کاملاً سالم است. عمه‌ام می‌گوید هر وقت که برای نماز بلند می‌شد، فوراً غش می‌کرد... و او کسی بود که به نماز متعهد بود و هرگز آن را قطع نمی‌کرد. آن موقع بود که والدین، حتی پدر که به ماوراءالطبیعه اعتقادی نداشت، متوجه شدند که پسرشان جن‌زده یا جن‌زده است.

یک شب، وقتی عمه‌ام با شوهرش در مورد احتمال بردن پسرشان نزد شیخی که در آن منطقه درباره‌اش شنیده بودند، صحبت می‌کرد، یقینشان بیشتر شد. ناگهان، از اتاقی که پسر در آن زنجیر شده بود، صدای خنده‌های تمسخرآمیز شنیدند. صدایی، برخلاف صدای خودش، با لحنی تحریک‌آمیز گفت: «اگر می‌خواهی مرا پیش این شیاد ببری، پس ببر. من از او نمی‌ترسم.»

آنها به یکدیگر نگاه کردند و در واقع، روز بعد، پس از جلسه با این (شارلاتان) یا شیخ فرضی، هیچ چیز تغییر نکرده بود.

یک روز، آنها توافق کردند که او را پیش یک شیخ مذهبی، مرد پرهیزگاری که به خاطر شفا دادن با قرآن بدون دریافت هزینه شناخته شده بود، ببرند. نام او «سی طیب» بود. در آن لحظه، صدای عجیب درون بدن پسر دوباره گفت: «اما اگر می‌خواهی مرا پیش این یکی ببری، من اینجا در خانه می‌مانم تا تو برگردی، و سپس دوباره وارد بدن او می‌شوم!»

آنها بسیار متعجب شدند. با وجود این، او را پیش شیخ سی طیب بردند. اما وقتی با او نشست، کلمات و اشعار او بر او تأثیری نداشت. او کاملاً طبیعی به نظر می‌رسید و حتی از مادرش پرسید: «ما اینجا چه کار می‌کنیم؟» مادر از خوشحالی غرق در فکر شد که او شفا یافته است. اما به محض اینکه به خانه برگشت، به کارهای قدیمی‌اش برگشت، گاهی جیغ می‌زد، گاهی می‌خندید و در خانه هرج و مرج ایجاد می‌کرد. آن موقع بود که مادر فهمید حرف‌های جن ملعون درست بوده است. آنها دوباره آن را بستند و جن گریه کرد، در حالی که مادر با آن گریه می‌کرد و با درماندگی التماس می‌کرد: «به خاطر خدا، پسرم را رها کنید و بگذارید بماند!»

عمه‌ام تعریف می‌کند که بعد از اینکه از جن التماس کرد پسرش را رها کند و او را در آرامش بگذارد، آن چیز دوباره با صدای خشن و تمسخرآمیزی صحبت کرد. این بار، چیزی غیرمنتظره گفت، چیزی که هرگز تصورش را نمی‌کرد:

«اگر او را رها کنم، کجا خواهم رفت؟ آیا می‌خواهی به بدن پدرت برگردم یا وارد بدن عمویت شوم؟»

عمه‌ام شوکه شد و پرسید:

«پس تو کسی هستی که پدرم را تسخیر کردی؟»

او به او گفت: «بله، درست از سمت راست سرش، همینجا وارد شد!» پسر به ناحیه‌ای بالای گوشش و نزدیک‌تر به پیشانی‌اش اشاره کرد.

و آن موقع بود که فهمیدم آن بیماری یا تسخیری که پدربزرگم را در جوانی، زمانی که برای اولین بار با مادربزرگم ازدواج کرد، رنج می‌داد، همان تسخیری است که اکنون پسرم را نیز رنج می‌دهد. چون بله، پدربزرگم، که خدا عمر طولانی به او عطا کند، از بیماری‌ای رنج می‌برد که هیچ‌کس در خانواده‌ام علت آن را نمی‌دانست. بعضی‌ها می‌گفتند جادو است، بعضی‌ها می‌گفتند تسخیر شده است و بعضی دیگر می‌گفتند فقط پارانویا است. اما خدا را شکر الان بهبود یافته است. فقط گاهی اوقات وقتی مصرف داروهایش را برای مدت طولانی قطع می‌کند، اختلالات عصبی باقی می‌ماند. در غیر این صورت، او کاملاً طبیعی است و هنوز داروهایی را که پزشک برای اعصابش تجویز کرده بود، مصرف می‌کند.

پدربزرگم جوانی پرهیزگار و سخت‌کوش بود. کسب و کار سبزیجاتش روز به روز رونق می‌گرفت و محصولاتش را در بازار روستا و بازارهای روستاهای مجاور نیز می‌فروخت. در آن زمان او تازه با مادربزرگم ازدواج کرده بود. سپس آن روز فرا رسید. دستیارش که با او کار می‌کرد، گفت که همه چیز طبق معمول به خوبی پیش می‌رود. او و پدربزرگم طبق معمول مشغول بار کردن ده‌ها جعبه سبزیجات در کامیون بودند تا طبق معمول در بازار هفتگی روستایی بفروشند. ناگهان، پدربزرگ ایستاد، دردی در سرش احساس کرد و چند ثانیه‌ای سرش را نگه داشت. همراهش از او پرسید چه شده و او چیزی نگفت و توضیح داد که فقط می‌خواهد یک کار سریع انجام دهد و برگردد. اما او رفت و دیگر برنگشت. نمی‌دانم بعد از آن چطور او را در شهر دیگری دور از روستایش پیدا کردند! و اصلاً چطور به آنجا رسیده بود؟

وقتی او را به خانه آوردند، رفتار عجیبی داشت. صداهایی می‌شنید که فقط خودش می‌شنید و انکار می‌کرد که همسرش، مادربزرگم یا خانواده‌اش را می‌شناسد. به همه چیز مشکوک بود و مدام سعی می‌کرد از خانه بیرون برود. این ماجرا چند روز ادامه داشت. آنها مجبور شدند پدربزرگم را ببندند تا دوباره فرار نکند و گم نشود. آنها چند روز دیگر سعی کردند بفهمند مشکل او چیست، اما فایده‌ای نداشت. آنها از وضعیت او ناراحت بودند و همه موافق بودند که او به درمان روانپزشکی نیاز دارد. و این همان چیزی بود که اتفاق افتاد. نیازی به بازگو کردن رنج او در بیمارستان روانی نیست، اینکه چگونه قرص‌هایش را نمی‌خورد، مخفیانه آنها را زیر زبانش پنهان می‌کرد و وانمود می‌کرد که آنها را جلوی پرستاران می‌نوشد. او مخفیانه می‌دانست که آنها فقط قرص‌های خواب‌آوری هستند که باعث می‌شوند همه بیماران دیگر به خواب عمیقی فرو بروند، در حالی که او تنها کسی بود که شب‌ها بیدار می‌ماند. نکته مهم این است که او الان حالش خوب است. او دیروز از این بیماری، هر چه که بود، بهبود یافت - چه یک بیماری روانی بود یا عصبی. واقعاً نمی‌دانم. اما برگردیم به داستان خودمان، بعد از اینکه آن جن ملعون در بدن پسرعمویم با عمه‌ام صحبت کرد و بعد از اینکه به او گفت: "کجا می‌خواهی بروی؟" "برو؟ باید برگردم پیش پدرت یا عمویت را تسخیر کنم؟"

به خصوص بعد از اینکه به او گفت که از سمت راست سر پدربزرگم وارد شده است، درست مثل آن، "بگذر..." مثل باد. وحشتناک و ترسناک بود، باورش سخت بود اما انکارش هم سخت بود. اگر تصادفی بود، پس چه تصادفی بود، زیرا پدربزرگم واقعاً حالش کاملاً خوب بود تا لحظه‌ای که شروع به احساس درد در سرش کرد و آن را برای چند دقیقه نگه داشت.

این بدان معناست که دقیقاً در همان لحظه، آن جن وارد سرش شد. آن جن هر که بود، جنی جسور و شرور بود. تصور کنید، او یک بار به عمه‌ام گفت که ۱۶۰ سال دارد! خدای من! به هر حال، خدا را شکر، پسرعمویم پس از چندین جلسه رقیه (درمان اسلامی) با شیخ «سی طیب» در خانه بهبود یافت. و از آن زمان، آن موجود شیطانی به ملاقاتش نرفته است.

پسرعمویم، خدا او را رحمت کند، اکنون بیست و چند ساله است، استادی است که دکترای خود را دنبال می‌کند و با یک استاد ازدواج کرده است. باشد که خداوند به هر دوی آنها سلامتی و تندرستی مستمر عطا کند و آنها و شما را از هرگونه آسیبی محافظت کند.

ممکن است جزئیات بیشتری نداشته باشم، اما این چیزی است که می‌توانستم به خاطر بیاورم. این تجربه آنقدر وحشتناک بود که هرگز نشنیدم دخترعمویم آن را تعریف کند. در مورد عمه‌ام، هر وقت این داستان را برای ما تعریف می‌کند، تقریباً با زمزمه این کار را می‌کند، انگار که جرات ندارد... یا انگار می‌ترسد که جن دیوانه ۱۶۰ ساله صدایش را بشنود، شاید در همان نزدیکی کمین کرده باشد، با پوزخندی موذیانه... به دنبال قربانی جدیدی برای تسخیر باشد!

والسلام


موضوعات مرتبط: دفع جن عاشق و عارض و همزاد ، داستان
برچسب‌ها: جن , داستان جن

تاريخ : جمعه پانزدهم خرداد ۱۴۰۵ | 22:10 | نویسنده : دائی ابراهیم |

داستان من و جن

با سلام

داستان و قصه ماجرا بین انسان و جن از زبان جن زده ها و کسانیکه با جن حرف زدن

نوشته: فاطمه البریکی – امارات متحده عربی

با وجود علاقه‌ام به گوش دادن به داستان‌هایی درباره جن و خانه‌های ترسناک جن‌زده، و شجاعت ساختگی‌ام تا پایان داستان‌ها برای ارضای کنجکاوی‌ام، هرگز تصور نمی‌کردم که یکی از شخصیت‌ها باشم و توانایی‌ام در صحبت با جن با چنین شجاعت خارق‌العاده‌ای چیزی بود که قبلاً هرگز نمی‌دانستم دارم.

داستان شروع می‌شود:

همسر برادرم مشتاقانه منتظر اولین بارداری‌اش بود. او خبر شادی‌آوری دریافت کرد که در روزهای اولیه ماه دوم خود است. ما بسیار خوشحال شدیم و انتظار داشتیم که تا زمان تولد نوزادش از او مراقبت کند. با این حال، برعکس اتفاق افتاد. او آشکارا توصیه‌های مادرم را در مورد سلامت زن باردار و فرزند متولد نشده‌اش، از انتخاب لباس راحت گرفته تا انتخاب غذای مناسب، نادیده گرفت. او با وجود هشدارهای مداوم مادرم، عمداً کفش پاشنه بلند پوشید و آب آناناس نوشید و ادعا کرد که آن را دوست دارد، حتی پس از اینکه خواهرم بارها او را از این کار برحذر داشت. این در نهایت منجر به سقط جنین او چند هفته بعد شد.

بعد از اینکه پرستار به همسر برادرم اطلاع داد که نوزادش را از دست داده است، او جیغ زد و گریه کرد. در چند روز بعد، همه ما تلاش کردیم تا او را آرام کنیم و به او اطمینان دهیم که این اتفاق ممکن است برای هر زن بارداری رخ دهد. ما انتظار داشتیم که این اتفاق در نتیجه عادات ناسالم او در دوران بارداری رخ دهد. اما چیزی که نمی‌توانستیم بفهمیم این بود که چرا او با وجود شادی و خوشحالی اولیه‌اش وقتی پزشک به او گفت که باردار است، اینگونه رفتار کرده است.

تغییرات ناگهانی:

بعد از اینکه همسر برادرم نوزادش را از دست داد، به خصوص در اواخر ماه رمضان، برادرم متوجه شد که او عمداً در هر چیز کوچکی با او مخالفت می‌کند. من اغلب صدای بلند آنها را در طول مشاجرات مداومشان و صدای محکم کوبیدن در را وقتی یکی از آنها از اتاق خارج می‌شد، می‌شنیدم که نشان دهنده پایان بحث بود. این به یک روال روزانه تبدیل شد، به خصوص شب‌ها، با توجه به اینکه اتاق من مجاور اتاق آنهاست.

اما موضوع بین برادرم و همسرش به همین جا ختم نشد. این موضوع به مشاجره لفظی بین ما و همسر برادرم تبدیل شد و ما را در مورد نحوه رفتار او، به خصوص با توجه به تناقضات مکرر بین گفتار و کردارش، گیج کرد.

دلیل:

به دلیل رابطه برادرم با او - به عنوان همسرش - او دائماً با او در تماس بود و بیشتر وقت خود را با او می‌گذراند. به محض اینکه با او بود، او به فردی کاملاً متفاوت تبدیل می‌شد. او در سرپیچی از او و نافرمانی از دستوراتش مهارت پیدا می‌کرد و دقیقاً برعکس آنچه او به او می‌گفت انجام می‌داد، همه اینها برای برانگیختن خشم و رنجش او بود. در واقع، به نظر می‌رسید که از دیدن عصبانیت او نسبت به خودش لذت می‌برد!

اما با گذشت زمان، برادرم دلیل واقعی رفتار مشکوک همسرش را کشف کرد. در ابتدا، او از اعمال او بسیار گیج شده بود، اما پس از مدتی به این نتیجه رسید که ممکن است او توسط یک جن تسخیر شده باشد. و در واقع، این موضوع زمانی آشکار شد که او را فریب داد تا نزد یک شیخ برود تا آیات قرآن را برایش بخواند. جنی که او را تسخیر کرده بود، به نام اسماعیل، به همراه چهار نفر دیگر، صحبت کردند و فاش کردند که آنها عامل اعمال عجیب او هستند که با شخصیتش در تضاد است و همچنین مسئول سقط جنین فرزند اولش نیز بوده‌اند.

بعداً فهمیدیم که او در یک مورد، قهوه‌ای که با جادو مخلوط شده بود نوشیده است، هدف از این کار جدا کردن او از شوهرش بوده است. از آن زمان، برادرم و خانواده‌ام با پخش تلاوت قرآن در سراسر خانه و پاشیدن آبی که حداقل یک ماه با آیات قرآن متبرک شده بود، از او مراقبت می‌کنند تا او را از این رنج رهایی بخشند.

گفتگو با جن:

برادرم به دلیل وضعیت دائماً متغیر همسرش، بیشتر اوقات در کنار او می‌ماند. او کسی بود که وقتی همسرش آشفته می‌شد، آیات قرآن را برایش می‌خواند و او را آرام می‌کرد. او همچنین تقریباً هر شب با جن‌هایی که او را تسخیر کرده بودند صحبت می‌کرد. به محض اینکه او وارد یکی از دوره‌هایش می‌شد، مردمک چشمانش تیره می‌شد و مستقیماً و پیوسته به یک شخص خاص خیره می‌شد. انگشت شستش شروع به حرکت می‌کرد و دست و پایش به سرعت می‌لرزید. گاهی اوقات، در حالی که چشمانش بسته بود، سرش را از یک طرف به طرف دیگر و بالا و پایین حرکت می‌داد. این نشانه‌ای بود که او تازه تسخیر شده بود (و من بعداً از همه این علائم مطلع شدم).

اما یک روز، برادرم مجبور شد برای کار به شهر دیگری سفر کند. قبل از رفتنش، بارها به ما دستور داد که هرگز او را تنها نگذاریم، مهم نیست چه اتفاقی بیفتد. او توضیح داد که او هر بهانه‌ای پیدا می‌کند تا به اتاقش برود، خودش را در آن حبس کند و شروع به زمزمه و صحبت با جن کند و ممکن است به روش‌هایی که ما نمی‌توانیم تصور کنیم به خودش آسیب برساند.

به محض اینکه شب فرا رسید، به اتاقش رفتم و به شروع هر نوع مکالمه طولانی فکر کردم، حتی اگر کسل‌کننده یا احمقانه به نظر برسد. کار من این بود که او را تا زمانی که خوابش ببرد، سرگرم نگه دارم. اما به محض اینکه به اتاقش رسیدم و دستگیره در را چرخاندم، دیدم که از داخل قفل شده است! در دل امیدوار بودم که او به تماس اولیه من پاسخ دهد و در را باز کند، زیرا شب طولانی در پیش داشتم و نمی‌دانستم چگونه از آن عبور خواهم کرد. اما او سریع پاسخ داد و در را برایم باز کرد.

به او نگاه کردم و کنجکاو بودم که چه کار می‌کند. در حالی که او پاسخ می‌داد، صورت و حرکاتش را بررسی کردم تا مطمئن شوم هیچ نشانه‌ای وجود ندارد که نشان دهد همسر برادرم با من صحبت نمی‌کند. او به من گفت که در حال تماشای یک سریال تلویزیونی است و سپس چمدانش را می‌بندد (چون تصمیم گرفته شده بود که او و برادرم برای عمره به مکه سفر کنند). از این بابت خیلی خوشحال شدم زیرا به جای اینکه مدت طولانی تنها بنشیند و به دیوارها، به خصوص لوستر آویزان در اتاقش، خیره شود، چیزی برای سرگرم کردنش وجود داشت.

به او نشان دادم که می‌خواهم کمک کنم، بنابراین به او گفتم که در اتاقش را باز نگه دارد تا بتوانم لپ‌تاپم را برای جستجوی تجربیات سفر زنانی که قبلاً سفر کرده بودند، بردارم و بفهمم چه وسایل ضروری را باید بسته‌بندی کنم. او از این ایده خوشش آمد و ما واقعاً شروع به خواندن چند مقاله در مورد این موضوع کردیم. با این حال، پس از چند دقیقه، متوجه کسالت در چهره‌اش شدم، انگار که فقط با من همراه بود و واقعاً نمی‌خواست با من بخواند. بنابراین، بعد از اینکه احساس کرد سردردش شروع شده و پلک‌هایش از خواب‌آلودگی بیش از حد افتاده، پیشنهاد دادم که بخوابیم. او با کمال میل پذیرفت، خوشحال بود چون من ساعت‌ها بیدار مانده بودم تا او را تنها نگذارم و در توهماتش غرق نشوم، چون ساعت حدود ۱:۳۰ بامداد بود.

سپس همسر برادرم نور را کم کرد و یک چراغ دیگر را روشن گذاشت.

همسر برادرم چراغ‌ها را کم کرد و فقط نور ضعیفی از لوستر بالای سرمان به جا گذاشت. کنارش روی تخت دراز کشیدم، چون او به در نزدیک‌تر بود، در حالی که من در سمت دیگر، روی پهلوی چپم، جایی که می‌توانستم او را ببینم، دراز کشیده بودم. همین که شروع کردم به خواندن آرام آیات محافظتی، متوجه شدم که انگشت اشاره دست چپش به سرعت بالا و پایین می‌رود، و همین کار را با انگشت پایش زیر پتو انجام داد. نگاهم بی‌اختیار به سمت صورتش رفت و دیدم که با دقت به لوستر بالا خیره شده است، به یک نقطه خاص، انگار چیزی را می‌دید که من نمی‌توانستم ببینم. سرش را به نشانه موافقت تکان می‌داد، انگار چیزی را تأیید می‌کرد. گیج و نگران به او خیره شدم. ناگهان، سرش را آنقدر سریع تکان داد که نزدیک بود گردنش بشکند و با نگاهی عجیب و ترسناک که قبلاً هرگز از او ندیده بودم، به نگاهم برخورد کرد. معده‌ام از وحشت به هم خورد و گلویم خشک شد. نمی‌توانستم کلمه‌ای بگویم یا ترسم را ابراز کنم. می‌خواستم، سعی کردم تا حد امکان جلوی او خونسرد بمانم و با صدای آهسته و تقریباً زمزمه‌وار اسمش را صدا زدم. او به آرامی رویش را برگرداند تا به لوستر نگاه کند، سپس اضافه کرد: «می‌بینی چه می‌بینم؟»

در آن لحظه، می‌دانستم لحظات وحشتناکی که تمام شب از آنها وحشت داشتم، فرا رسیده‌اند. از آنجایی که اولین باری بود که با یک فرد تسخیر شده وقت می‌گذراندم، نمی‌دانستم چگونه با آن کنار بیایم، به خصوص با توجه به اضطراب‌هایی که از داستان‌هایی که خوانده و شنیده بودم، ناشی می‌شد. تصور می‌کردم که او به من حمله می‌کند و یک دست یا یک پا را می‌شکند، و در مواقع دیگر، خیال می‌کردم که جنی که او را تسخیر کرده، شکل واقعی خود را نشان خواهد داد.

اما هیچ‌کدام از این اتفاقات نیفتاد. در عوض، او مدام داستان‌هایی درباره من و خانواده‌ام برایم تعریف می‌کرد، طوری که انگار دلایل برخی از مشکلات ما را می‌داند و اینکه مردم ما را طلسم کرده‌اند. من فقط با او همراه می‌شدم، وانمود می‌کردم که متعجب هستم و حتی وانمود می‌کردم که از برخی از داستان‌هایی که او تعریف می‌کرد، بی‌اطلاع هستم تا او را عصبانی یا آزرده خاطر نکنم. از خواندن چند داستان درباره جن‌ها یاد گرفته بودم که بهتر است آنها را عصبانی یا مسخره نکنم، مبادا به شخصی که در تسخیرشان است آسیبی برسانند.

از آنجایی که از در دور بودم، نمی‌دانم چطور جرات کردم گوشی‌ام را بردارم و به خواهرم که در اتاق کناری بیدار بود پیامک بدهم که زود بیاید. دیگر نمی‌توانستم وانمود کنم که خوابم؛ ترس در دلم ریشه دوانده بود که جن‌ها ناگهان به من حمله کنند.

خواهرم چند دقیقه بعد رسید، انگار که ابدیتی قبل از رسیدنش گذشته بود. در را باز کرد و پرسید چیزی لازم دارم، انگار آمدنش تصادفی بود و نه نتیجه پیامی که برایش نوشته بودم. دروغ گفتم و جواب دادم که چیزی لازم ندارم، اما به شدت به کسی نیاز دارم که وارد اتاق شود و ترس و تنهایی‌ای را که ساعت‌ها تجربه کرده بودم، از بین ببرد. وقتی خواهرم متوجه چیزی نشد و من هم نتوانستم کلمه‌ای بگویم که او را بیشتر آنجا نگه دارم، از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست و به این ترتیب ساعات بیشتری را در انتظار و تنهایی گذراندم تا اینکه سپیده دمید تا ترس‌هایم را از بین ببرد و همسر برادرم بتواند در آرامش استراحت کند.

از شدت خستگی و خواب‌آلودگی نتوانستم در برابر خواب مقاومت کنم و تا ساعت یازده صبح خوابیدم. بدنم از خوابیدن به یک پهلو سفت شده بود. نمی‌توانستم مثل همیشه به خاطر ترس در رختخواب بچرخم. سپس بیدار شدم و همسر برادرم را دیدم که همانطور که شب قبل او را ترک کرده بودم، خوابیده است. آرام به اتاقم رفتم تا به خواب آرام و راحت خود ادامه دهم. معمولاً وقتی کاملاً هوشیار نیست به او نمی‌گوییم چه کار کند تا او را نترسانیم یا خجالت ندهیم.

وقتی موقع ناهار از خواب بیدار شدیم، از من پرسید که چطور وارد اتاقش شده‌ام، چون در را از داخل قفل کرده بود. با تعجب به او گفتم که در را برایش باز کرده‌ام. چند دقیقه‌ای را صرف فکر کردن به سوال و لحن گیج او کردم، تا اینکه با نتیجه‌ای که گرفتم، لرزه بر اندامم افتاد: کسی که تمام شب، حتی قبل از خواب، با من صحبت می‌کرد، همسر برادرم نبود، بلکه جن درون او بود! در آن لحظه، ترجیح دادم سکوت کنم و با ترس از خودم پرسیدم که در آینده چگونه بین همسر برادرم و جن درون او تمایز قائل خواهم شد. توجه: هر کلمه‌ای که در داستان نوشتم، حقیقت دارد و همسر برادرم هنوز از این تسخیر رنج می‌برد، بنابراین از هر کسی که داستان من را می‌خواند می‌خواهم برای بهبودی سریع او دعا کند.


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: جن , داستان جن

تاريخ : جمعه پانزدهم خرداد ۱۴۰۵ | 18:10 | نویسنده : دائی ابراهیم |

داستان جن یهودی که عاشق دخترمسلمون میشه

جن یهودی که عاشق دخترمسلمون میشه

ماجرای جن یهودی که عاشق دخترمسلمون میشه

دختری 23 ساله از کشورهای خلیج از جریان خواهرش صحبت میکرد :

به ادامه ی مطلب مراجعه کنید


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: داستانهای واقعی جن , ماجراهای جن زدها , داستان جن

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۲ | 12:19 | نویسنده : دائی ابراهیم |

داستان جن عاشق

داستان جن عاشق

یکی از دوستان نزد من آمده واظهار درد در بدن میکرد و میگفت من متأهلم ولی هر موقع که نزد همسرم میروم قدرت نزدیکی را از دست میدهم شروعبه خواندن قرآن برسر جوان نمودم . قسم دادم دعا خوندم ولی خبری نشد متوجه شدم مشکل از جوان نیست .به ایشان گفتم برو همسرت را بیاور.گفت همسرم مشکلی نداره و میدونم که سالمه. تأکید کردم برو همسرت را بیاور.وقتی آمدند از همسرش پرسیدم خواهرم زمانیکه شوهر شما نزدتان میآید آیا احساس ترس بشما دست نمیدهد.؟

در جواب گفت خیر. گفتم خُب مشکلی نیست وشروع به خواندن قرآن وادعیه کردم مدتی کمتر از یک ساعت نگذشت که آن خانم احساس درد نمود و یکدفعه بحالت اغماء از حال رفت .شوهر با دیدن حالت همسرش متأثرشد و نتوانست جلوی اشک خود را بگیرد . من بیشتر تفحص کرده و در نهایت آبیکه از قبل آماده داشتم( آبیکه بر آن قرآن وقسم خوانده میشود) بخورد آن زن بیچاره دادم که بمحض خوردن آب بحالت تهوع در آمد و سپس با تخلیه معده احساس آرامش و راحتی نمود و به حال طبیعی برگشت .من متوجه جن عاشقی شدم که در وجود زن بیچاره رفته بود.
ولی میدانید چرا آن جن خبیث وکافر دوست ما رو اذیت ومتألم میکرد ؟
بخاطراینکه مرد را از نزدیکی با زنش دور و محروم کند وپس از مدتی خود شروع به وسوسه کردن زن به عمل شنیع زنا نماید.( در اینجا یاد آور شوم که با این عمل چنانچه جن خبیث موفق به نقشه پلید خود بشود در عمل حرام زنا شریک میشود و به مقصود خود میرسد) . پس مواظب وسوسه های شیاطین باشیم واز نقشه های آنها آگاه شویم

آزار و اذیت شدن دختر توسط جن

بسم الله الرحمن الرحيم

از حضرت باقر العلوم عليه السلام روايت شده كه :

ابو خالد كابلي مدتي ملازمت پدر مرا نمود يعني امام سجاد عليه السلام .

روزي ابو خالد كابلي عرض كرد:مدتي است كه مادر خود را نديده ام و اذن خواست از آن حضرت كه خدمت مادرش برود.حضرت فرمود:به ابوخالد فردا مردي از اهل شام مي آيد كه صاحب عزت و ثروت مي باشد و دختري دارد كه او را جن آزار مي كند و معالجه او را طلب مي كند و هرقدر مال از او براي بهبودي دخترش بخواهي مي دهد و مضايقه نمي كند.چون وارد شود زودتر پيش او برو و بگو:من معالجه مي كنم به شرط اينكه ((ده هزار درهم))به من بدهي . چون وارد شد رفت و به او گفت:پدر دختر حاضر شد كه آن مبلغ را پرداخت نمايد.ولي فرمود كه :به تو حيله مي كند و آن مبلغ را پرداخت نمي كند!! سپس فرمود: كه سر خود را در گوش چپ آن دختر بگذار و بگو:علي بن الحسين عليه السلام پيغام داده برويد و ديگر برنگرديد.پس آن جن رفت و دختر به هوش آمد و آرام گرفت.چون مال را از پدر آن دختر طلبيد به او پول نداد.

ابوخالد،خدمت پدرم عرض كرد.فرمود:به تو گفتم كه حيله مي كند وليكن باز آن جن به آن دختر بازگشت خواهد نمود.پس به او بگو:چون به عهدت وفا نكردي اين جن بازگشت نمود.

حال اگر((ده هزار درهم))را به دست علي بن الحسين عليه السلام دادي معالجه مي كنم كه ديگر برنگردد.آن مرد،مبلغ را به دست آن حضرت داد،پس ابو خالد رفت و در گوش آن دختر گفت:اي خبيث،امام علي بن الحسين عليه السلام مي فرمايد:از پيش اين دختر بيرون رو و معترض او مشو و اگر ديگر بار برگشتي به امر خداي تعالي تو را مي سوزانيم ،پس دختر به حال آمد و ديگر جن او را نگرفت.پس آن مبلغ را ابوخالد گرفت و براي ديدن مادرش به سفر رفت.


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: داستان

تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۲ | 22:11 | نویسنده : دائی ابراهیم |

جنگ با شیاطین با شمشیر سوره بقره

با شمشیر سوره بقره به جنگ شیاطین رفتم

یکی از دوستان میگفت:بگذاریدجریان واتفاقاتی که در چند سال گذشته برایم رخ داده وبلا هائی که بر سرم آمده رو برای شما بازگو کنم وامیدوارم شنیدنش برای دیگران درس و تجربه خوبی باشه.

من در زمانی وضع مالی خوبی داشتم تا اینکه چند سال پیش یکدفعه ورق برگشت حال و وضع زندگیم تغییر کرد و روز بروز بدتر شد حالات کسلی ،خستگی ،خوابآلودگی.بدنی سنگین و فراموشی و بدشانسی در تجارت دائم یکی بعداز دیگری .خیلی برایم تعجب آور بود.حتی در تحصیلاتم هیچ پیشرفتی نداشتم .وکم کم به طرف گناه کشیده شدم وبعد از انجام گناه پشیمان شده توبه میکردم.و باز هم گناه میکردم و بعدش توبه.خودم هم خیلی از این وضع خسته شده بودم.تا اینکه با دوستانم در میان گذاشتم و آنها هم منو به معالجین با ادعیه دعوت کردند.من هم دعوتشان را اجابت نموده بطرف یکی از اشخاص معروف رفتم . وقتی به خانه آن شخص رسیدم دیدم مراجعین زیادی منتظر ورود به اتاق دعا نویس هستند .پس از چند ساعت وقتی داخل اتاقش شدم دیدم در اطاق ظرفهای کوچک وبزرگ وعجیب وغریب کنار خودش گذاشته بود پس از ورودم تمام چراغها اتاق رو خاموش کرد و در تاریکی قرار گرفتیم از او خواهش کردم چراغها را روشن کند گفت مهم نیست بنشین مهم معالجه شماست سؤال کردم چرا چراغها رو خاموش کردی .جوابی نداد .از من خواست نزدیکتر بروم منهم جلوتر رفته تا روبرو و مقابلش نشستم .سپس گفت چند لحظه ساکت شو تا من شروع به خواندن کنم .گفتم آیا قرآن میخوانی . گفت دیگر بیصدا باش وحرفی نزن.منهم ساکت شدم و شروع به خواندن قرآن کرد و بعد آن کلماتی زیر لب زمزمه کرد نامفهوم بود.گفتم لطفاً بلند تر بخوان تا بشنوم چه میخوانی. بمن گفت منم که معالجه میکنم نه تو پس ساکت شو .من ساکت شدم و او باز زیر لب زمزمه کرد .منهم در دل آیه الکرسی رو خوندم متوجه شدم که از خوندن آیه الکرسی حالتش تغییر کرد تحمل نکرده وناراحت شد گفت چه میخوانی ؟ گفتم آیه الکرسی .گفت نخوان من فقط باید بخوانم و هر بار بمن میگفت جای خود را عوض کن و فلان جا بشین.بار دیگر در دل آیه الکرسی را خوندم ومتوجه شدم این آیه باعث ناراحتی و فشار بر وجودش میشود.گفتم اگر با جن تعامل میکنی از خدا بترس. گفت خیر و در بین کارم صحبت نکن وفاصله نینداز قسمش دادم که آیا با جن سرو کار داری؟ دیگر مرا تحمل نکرد و گفت میخواهی معالجه شوی یا آمده ای فقط سؤال کنی؟ کسانی دیگری هستند که منتظرند معالجه شوند برو بیرون وبگذار دیگران بیایند .از اتاقش بیرون آمده وبه مراجعین گفتم این شخص با قرآن معالجه نمیکند از اجنه کمک میگیرد.مراجعین هم بمن گفتند چی میگی آقا این شخص افراد زیادی رو معالجه کرده . و کارش خوب است من از آنجا خارج شدم و دیگر به سراغش نرفتم. و موضوع معالجه رو مدت زیادی ترک کردم.روزها وماهها وسالهاگذشت و روز به روز حالم بدتر و بدتر میشد وهمیشه صبر کرده توکل برخدا را پیشه میکردم.پس از مدتی اجباراً باز هم به اشخاص دیگری مراجعه کردم دعاها خوندند کارهائی برایم کردند ولی نتیجه ای نمی گرفتم.دراین مدت به فکر ازدواج افتادم 10 تا 15 بار تلاش کردم ولی هر بار شکست میخوردم برایم خیلی عجیب بود منیکه در تجارت و دوستی تک بودم چرا به یکباره همه چیز بر علیه من بر گشته دیگر نمیدانستم چکار باید بکنم احساس کردم به بن بست رسیدم بدهی هایم بحد نهایت رسیده بود هیچ تجارتی یا تلاشی برایم موفقیت نداشته و برعکس ضرر وزیان در بر داشت.طوری شده بودم که هروقت سوار بر خودروی شخصی خود میشدم صدای عجیبی در صندلی عقب میشنیدم مثل این بود که کسی به صندلیها ضربه میزند.نمیتوانستم با کسی در این مورد صحبت کنم چون میترسیدم مرا به دیوانگی متهم کنند. احساس کردم تمام درها به رویم بسته شده .تا اینکه یکی از همسایه ها به من توصیه کرد سوره شریفه بقره را روزانه بخونم گفت که با خوندنش مثل این میمونه که با شمشیر خدا به جنگ اهریمن بری و بدان که هیچ موجود وقدرتی تاب وتوان تحمل سوره بقره رو نداره من که از همه جا ناامید شده بودم تصمیم گرفتم شروع کنم به خوندن سوره بقره در همان روزهای اول خوابهای عجیب میدیدم درخواب شمشیری که روی آن سوره بقره حک شده بود بدست داشتم وبا شیاطین مبارزه میکردم وهیچ شیطانی از تیغ شمشیرم جان سالم بدر نمیبرد. در رؤیا بوضوح دیدم شیاطین و عفریتها را با شمشیر یکی بعد ازدیگری از پای در می آوردم تا اینکه پیروز شدم ودر همان رؤیا مکان سحر و جادوئی که در حق من درست کرده بودن را مشاهده نمودم الله اکبر الله اکبرالله اکبر دیدم که با کمک مادرم گره های سحر رو یکی یکی باز میکردیم . در خواب شیطانی ظاهر شد میخواست به من حمله کند وشروع به جنگ با من کرد من با همان شمشیر به او حمله کردم دیدم فرار کرده به زیر زمین در گودالی فرو رفت و می گفت تا زمانیکه آیه الکرسی وسوره بقره را میخوانی بتو نزدیک نمیشویم .
. من با یکی از دوستان نزد استادی رفته جریان خوابها رو برایش تعریف کردم واو آبی را برایم آورد گفت رو آب قرآن قرائت شده از آن بخور من هم از آن آب خوردم چیزی نگذشت که ببخشید بالا آوردم چیزهای عجیبی از معده ام خارج شد.. در مرتبه بعدی پس از خوردن آن آب مقدار مو و. پوست..از معده ام خارج شد که برایم خیلی تعجب آور بود باورم نمیشد اینها در شکم من چه میکنند واز کجا آمدند . خیلی ناراحت بودم آخر چرا مگر من چه بدی در حق کسی کرده بودم که در حقم سحر وجادوی قوی درست کنن
روز بعد آن در خواب شیطانی آمده بمن گفت دیگر پیش این استاد نرو و عمل قرآن خوندنت رو ترک کن . فهمیدم قصد فریب من را دارد ومن با قرائت سوره شریفه بقره باعث نابودی شیاطین میشوم پس مرتب ادامه دادم تا در خواب همان شیطان را دیدم که با ضربات شمشیرم پاهایش شکسته شده.در آخر هم از من مأیوس شدند و مرا رها کردند.
به شکرانه خداوند رحمن روز بروز حال و وضعیتم بهتر وبهتر میشد خودروی جدید خریده تجارتم بهتر شده بود و خیلی زود ازدواج کردم و هر روز و شب خدا را شکر میکنم.


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: داستان

تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۲ | 22:9 | نویسنده : دائی ابراهیم |

شیطان و اعترافات آن

شیطان و اعترافات آن

شیطان درطی اعترافاتی که درمحضرپیامبر اکرم (ص) داشته بیست ودو گروه از امت آن حضرت را بیان داشته که از دست کارها و افکار و عقائد آنها همواره در رنج وعذاب بوده است که دراین نوشتار فهرست وار به آنها اشاره می شود:

1.پیامبر

شیطان گفت : اولین وسخت ترین دشمن من شما هستی .پیامبر (ص) ازعلت آن پرسید، درجواب گفت: چون درقیامت گناهکاران را شفاعت می کنی و زحمات مرا ضایع و امیدم راقطع می نمایی.

2.عالم عامل

عالمی که به علمش عمل کند،دشمن است من هم دشمن او هستم.پیامبر دراین مورد فرمودند: عالم و دانشمندی که به علمش عمل کند، از هزار عابد برای شیطان خطرناک تر است .

3.حافظ وعامل قرآن

کسی که قرآن را فرا گرفته وحفظ نموده وبه تمام دستورات واحکام آن عمل می کند، او دشمن من ومن هم دشمن او هستم.

4.مؤذن

کسی که پنج وقت نماز، اذان بگوید و اقرار به شهادتین کند ومردم را ازخواب بیدار و متوجه عبادت خدا و نمازنماید.

5.دوستان فقراء

آنها کسانی هستند که فقراء ومساکین را ازیاد نمی برند ، همیشه متوجه آنها و به فکر ایشان هستند .در همه جا و در هرشرایط ازآنها دفاع می کنند و زندگی ایشان را تأمین می کنند.

6.دوستان ایتام

کسانی که با یتیمان دوست و مهربان هستند و همچون پدر و مادر دلسوز با آنان رفتار می کنند تا یتیمی را احساس نکنند.

7.فرد مهربان

که دلسوز مردم است و در مقابل کوچکترین ستمی که به یکی از بندگان خدا شود ،ناراحت شده و ازاو دفاع می کند و دلداریش می دهد.

8.فرد ناصح

کسی که برای رضای خدا،مردم را نصیحت می کند و به جزء رضایت الهی ، چیزی دردل ندارد.

9.دائم الوضو

کسی که درتمام حالات با وضو باشد و اگر وضوی او باطل شده، فوراً تجدید وضو نماید.

10.فرد بخشنده

کسی که مردم را درمالش شریک و مقداری از دارایی اش را به محرومان جامعه می بخشد و به فکر ذخیره و جمع آوری مال نیست.

11.فرد خوش خُلق

کسی که با همه با گشاده رویی رفتار می کند و با زبان و اعضایش افراد را آزار نمی رساند.

12.فرد قانع

کسی که در زندگی به کم دنیا و به آنچه خدا برایش مقرر فرموده راضی است.

13.پاک دامنان

زنان و مردانی که عفت داشته باشند؛ دامنشان آلوده به فحشاء و فساد نشده و پوشش اسلامی را همه جا حفظ کنند.

14.آمادگان مرگ

کسانی که همواره به فکر مرگ وآماده شدن برای آن هستند و هیچ وقت، آخرت را فراموش نمی کنند و همیشه برای اصلاح آن در تلاشند.

15.فروتنان

ایشان دربرابر خدا وخلق او تواضع می کنند و خود را کوچک می پندارند.

16.جوان عابد

جوانی که عاشق دین است، شب زنده داری کرده ، از بندگی خدا لذت می برد.

17.بازدارندگان نفس از حرام

کسی که نفس خود را ازحرام بازدارد، کسانی که حلال وحرام الهی را رعایت کرده و اعضاء و جوارح خود را به آن عادت نمی دهند.

18.خیر خواهان

کسانی که در نبود برادران مومن خود، دعای خیرشان می کنند، هرچیزی را که برای خود می پسندند، برای دیگران هم می پسندند و هر آنچه برای خود نمی پسندند، برای دیگران نیز نمی پسندند.

19.مهربان با پدر و مادر

کسانی که با پدر و مادر مهربان و به آنان احترام بگذارند.

20.پادشاه عادل

که آزروی عدالت با مردم رفتار کند ومردم درسایه او درآسایش باشند.

21.روزه داران بخشنده

روزه دارانی که مقداری ازمال خود رابه درماندگان می بخشند، مانند این است که مرا پاره پاره کرده ودر آتش انداخته باشند.

22.همنشین صالح

کسانی که رفت وآمد ، نشست وبرخاست ، گفت وشنود وخورد وخوراک و خواب آنان با صالحان و پرهیزکاران است.

«گریه شیطان»

رسول‌ خدا(ص‌):هرگاه‌ جواني‌ در ابتداي‌ جوانيش‌ ازدواج‌ كند، شيطان‌ ناله‌ مي‌كند: اي‌ واي‌! دينش‌ را از من‌ حفظ‌ نمود

علاوه براین مواردی که شیطان را آزار داده و ناراحت می کند برخی کارها نیز درطول زندگی حضرت آدم علیه السلام و فرزندانش و درطول تاریخ ، ابلیس را چنان آزار داده که باعث ناله و زاری ابلیس شده وحتی اورا به گریه واداشته است که در زیر به برخی ازآن موارد اشاره می کنیم :

1.توبه حضرت آدم(ع)

وقتی حضرت آدم توبه کرد وخدا توبه اش را پذیرفت شیطان ملعون چنان ازسوز دل ناله کرد که ملائکه آسمان وزمین رامتوجه کرد وهمه او را لعنت کردند.

2.داستان حضرت یوسف(ع) و زلیخا

روزی که حضرت یوسف از دست زلیخا گریخت ، شیطان از سوز دل ناله ای کرد که ملائکه صدای اورا شنیدند و لعنتش کردند .

3.واقعه غدیر خم

درغدیر خم، وقتی پیامبر (ص) امام علی (ع) را به خلافت منصوب کرد وفرمود «من کنتُ مولاه ُ فعلی ٌ مولاه»،شیطان ازدل پر دردش ناله ای کشید و گفت: ازاین پس چه کنم وچاره ام چیست ؟ اولادش راجمع کرد وگفت: تا می توانید مردم را به شک اندازید ، محبت ، ولایت و دوستی علی راچنان برمردم متشبه کنید که اورا به خدایی باورکنند واز غلو به جهنم بروند وعده ای از راه و روش او برگردند وجهنمی شوند.

4.واقعه کربلاوکشته شدن امام حسین(ع)

روز عاشوراء بسیار زحمت کشید تا زمینه ای فراهم کرد که همه لشکر عمر سعد ، علیه امام حسین (ع) شوریدند واو را به شهادت رساندند.آنگاه همه شیاطین روی زمین پخش شدند و با شادی وخوانندگی ابرازخرسندی کردند. شیطان می گفت: عجب خلق خدا را گمراه کردم و به مقصودم رسیدم .پس از اینکه شیطان از ثواب و مقام ومنزلت پیروان و زیارت کنندگان امام حسین (ع) آگاه شد از کرده خود پشیمان شده واز روی حسرت نعره ای کشیده که همه ملائکه لعنتش کردند. گفت واویلا، قضیه برعکس شد و مردم بیشتری داخل بهشت شدند.

5.مبعوث شدن پیامبر

وقتی پیامبر(ص) به پیامبری مبعوث شد ومردم رااز نادانی ، گمراهی وجهنم نجات داد وبه سوی بهشت رهنمون شد، ابلیس ناله کرد و فریاد کشید.

6.نزول سوره حمد

وقتی سوره مبارکه «حمد» نازل شد، ابلیس فریاد زد و ناله کرد، چون می گفت : این سوره سبب آمرزش گناهان اولاد آدم می شود.

7. طول دادن سجده

امام جعفر صادق(ع) می فرماید: وقتی انسان دربرابر خدا سجده کند و آن را طول دهد، شیطان از ناراحتی فریادش بلند می شود و به کناری رفته وشروع به گریه می کند ومی گوید: وای برمن ،این بنده خدا چگونه خدارا اطاعت می کند و در مقابل اورا به خاک می افتد، درحالی که من او را معصیت نمودم و به آدم سجده نکردم.

8.دیدار با مؤمن

دید و بازدید مؤمنان از یکدیگر شیطان راچنان ناراحت می کند که بصورت خود زده و دست وپای خود را زخمی می کند. امام‌ كاظم‌(ع‌):ديدار مؤمنين‌ با يكديگر بر ابليس‌ سخت‌ است‌ مخصوصا اگر اسمي‌ از فضائل‌ ما اهل‌ بيت‌ برده‌ شود كه‌ ابليس‌ آنقدر ناراحت‌ مي‌شود كه‌ ناله‌اش‌ بلند شده‌ و به‌ گوش‌ ملائكه‌ عرش‌ مي‌رسد و آنها هم‌ او را لعن‌ مي‌نمايند.

9.صدقه دادن

ابليس‌ به‌ موسي‌(ع‌)گفت‌ هرگاه‌ خواستي‌ صدقه‌ بدهي‌ زود بده‌ كه‌ اگربنده‌اي‌ خواست‌ صدقه‌ بدهد خودم‌ عهده‌ دار مي‌شوم‌ كه‌ مانع‌ اين‌ كارش‌ بگردم‌!

روزی پیامبر (ص) ازشیطان پرسید : ای ملعون . چرا مانع از صدقه دادن می شوی؟ عرض کرد :یا رسول الله .اگر اره ّای برسر من بگذارند ومانند درخت وچوب سرم را ارهّ کنند، برای من راحت تر از صدقه دادن اشخاص است .آن حضرت پرسیدند : چرا صدقه دادن چنان ناراحتت می کند.درجواب گفت : درصدقه دادن پنج خصلت است :

الف): مال را زیاد می کند.

ب): مریضان را شفا می دهد.

ج):بلاها را دفع می کند.

د):به سرعت برق از پل صراط می گذرند.

ذ):بدون حساب وارد بهشت می شوند و برای ایشان عذابی نیست.

پیامبر(ص) فرمودند: خدا عذابت را زیاد کند.

شیطان به عنوان دشمن دیرینه وپر کینه ، ازانجام هرعمل صالح وشایسته ای که منجر به سعادت افراد شود ناراحت و محزون می شود. پس مبارزه با شیطان جزء آسانترین کارهاست و کافیست برای مبارزه با او فقط کارهای انسانی و دینی خودرا انجام دهیم تا بدین وسیله به خدای تعالی وبه کمال خویش نزدیکترشویم.

منابع

1. صالحی حاجی آبادی، شیطان درکمینگاه.

2. قمی ،شیخ عباس ، سفینه البحار.

3. مجلسی ،محمد باقر، بحارالانوار.

4. برزگر ،کریم ،شیطان شناسی .


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: شیطان و اعترافات آن

تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۲ | 17:43 | نویسنده : دائی ابراهیم |

داستان  زن جن زده

داستان زن جن زده

در یکی از کشورهای اسلامی دختری با جوانی از روی عشق و علاقه ازدواج میکنند.

ولی متاسفانه دیری نمیپاید که دختر جوان مبتلا به مرض صرع میشود.

مرضش طوری است که بعد از ساعت نه شب به بعد شروع میکند به جیغ زدن و پاره کردن لباس.

گاهی با صدای بلند خنده کردن!

هر پزشک و بیمارستانی که میبرند مشکل زن جوان نا علاج میماند.

تا اینکه شخصی آدرس عالم زبر دست و جلیل قدر را به شوهر زن میدهد.

ومیگوید که چندین مرتبه اشخاص مشابه رو علاج کرده.

زن جوان را نزد عالم می برند!

ابتدا عالم از زن سوالهایی می پرسد .

ومیگوید: این خانم توسط جن ها طلسم شده.و مبتلا به صرع نیست.

ومیگوید من یک جزء سوره بقرة بر او میخوانم اگه صدای زن قطع شد مشخصه که طلسم شده.

او سوره بقره را تا آیه 141میخواند.

ناگهان صدای زن قطع میشود.واز زن صدای عجیب و غریب در میآید که حاضران به وحشت می افتند.

شیخ شروع میکند به خواندن سوره صافات.و سوره حشر.

وبعد شروع میکند با جن صحبت کردن.

و مبگوید: تو را به عهدی که حضرت سلیمان بسته اید تذکر میدهم که از بدن زن خارج شوی.والا آنقدر قرآن میخونم که در جسد زن خفه بشی.

جن فریاد میزند: من به دستور شیطان بزرگ ماموریت دارم که در بدن زن بمانم تا خودش را یا حلق آویز کند،،،،یا خود سوزی کند.... یا از بلندی پرت کند..... یا جلو ماشین بیندازد.....

شیخ میگوید بیا بیرون یا خودم تورو میکشم.

جن میگوید: فرقی نمیکند اگه تو من را نکشی شیطان من را میکشد که کارم را به پایان نرساندم.میگوید پس زن را رها کن بیا داخل بدن من.

جن بدن زن را رها میکند و میخواهد وارد بدن شیخ شود ولی میبیند نمیتواند وارد بدن شیخ شود.

شیخ میگوید:چرا وارد نمیشوی؟

جن میگوید: میخواهم ولی دور جسد تو حصاری از آهن کشیده شده.

تا میخواهد برگردد به جسد زن میبیند که بدن زن هم حصاری آهنی دارد و نمیتواند وارد شود.

شروع میکند گریه کردن.ومیگوید که شیطان بزرگ من و خانواده ام را نابود میکند.

شیخ به جن میگوید: راه فرار هم وجود دارد.اسلام بیاور و نماز و قرآن بخوان شیطان بزرگ که هیچ جد شیطان بزرگ کاری به کارت نداره.

جن مسلمان میشود و خانوادش را به نزد شیخ می آورد تا اسلام بیاورند.

شیخ از جن سوالهای میپرسد که شما در عهد کفر چه کسی را عبادت میکنید.

جن میگوید: که ما فقط از ابلیس اطاعت میکنیم.اگه نافرمانی میکنیم کشته میشویم.

شیخ میپرسد: تا حالا چند ماموریت این چنینی انجام دادید وکجا؟

جن میگوید خیلی.گاه وقتی به نقاط دور دست دنیا فرستاده میشویم مثل هند و آفریقا یا دورتری

یکبار در هند وارد بدن خانمی شدم که آخر سر خودکشی کرد.

گفت مورد آخر توسط چه کسی فراخوانده شدی؟!

گفت از قضا این خانم خواستگار ی داشته و وقتی به خواستگار اولی جواب منفی میدهد.نامزد سر شکسته برای انتقام دست به دامن رمالها و طلسم نویسان میشود .طلسم عروس خانم توسط مادر نامزد سر خورده داخل گلدان جلو راه پله ورودی منزل عروس و داماد جا گذاشته شده.تا اینکه من کمین خانم نشستم تا چه موقعه از یاد خدا غافل میشود.

تا اینکه که همراهش وارد حمام شدم.

و وقتی او خود را برهنه کرد و قبلش نامی از خدا نبرد از طرف مقعد وارد جسمش شدم .

در آخر شیخ آن داماد و عروس را نصیحت میکند.و میگوید:سعی کنید تا در حمام کاملا برهنه نشوید .واگر هم خواستید خود را در حمام برهنه کنید قبل از ورود به حمام بگوید:

"بسم الله الذی لا اله الا هو"

این دعا چشم جن ها را از بدن انسان میبندد

هر روز صد بار بگویید:

"لااله الا الله وحده لا شریک له ، له الملک وله الحمد ، بیده الخیر و هو علی کل شی قدیر"

اگر این ذکر را هر روز صبح وشام بخوانید .خداوند دیواری از آهن بدور شما بوجود می آورد اگر ماهر ترین جادوگران شما را طلسم کنند .جن های کافرنمیتوانند وارد بدن انسان شوند.

هرروز سه بار سوره "قل هوالله احد" و معوذتین بر خود و بچه های خود بخوانید!!!

همان طور که پیامبر صلى الله عليه وسلم، بر حسن وحسین(ع) میخواند.

تا از چشم زخم در امان باشید.

هر گاه میخواهید شیر آب گرم باز کرده یا آب گرم غذا را دور بریزید حتما بسم الله بگوید.

یاعلی مدد


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: جن عاشق , جنیه عاشقه , جن زده , داستان جن

تاريخ : سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۲ | 12:24 | نویسنده : دائی ابراهیم |

خاطرات حنا

با سلام

خاطران خانم حنا درمورد اجنه

بنا به درخواست ایشان به اشتراک گذاشته میشود تا تجربه ای گردد جهت دیگر هموطنان کشور ما

درود فراوان بر شما

دایی ابراهیم از داستان زندگیم براتون بگم

از خانواده پدرم و عمه هام که همگی جادو جنبلی بودند

از خانه مجردی ام در تهران که جن داشت

از خانواده همسرم و‌ مادرش که همگی جادو جنبلی اند

همه اینها و تاثیراتش بر خودم و زندگی ام رو چند ماهیه که بهش پی بردم ما خارج از کشور هستیم ولی من در طی این سالها هیچوقت از پرستش خداوند غافل نبودم و نماز رو در هر شرایطی بجا میارم ( یادگار مادربزرگ خدابیامرزم هست که همیشه میگفت این وصیت منه به تو که تحت هیچ شرایطی نماز و یاد خداوند رو از خودتون دور نکن)

چند ماه پیش مطمین شدم ما دچار سحر هستیم شروع کردم جستجو در نت ایات مثل شصت قاف و چهار قل ..

یک روز سر کار بودم (تابستون سرمون خلوته و توی کلینیک تنها نشسته بودم ) به وبسایت شما بر خوردم، دعایی بود ،اصلا یادم نیس برای چی بود ، اول چند خط اول ایات بقره خوندم بعد چند خط عربی که دعاهای خودتون بود بهو حس کردم یکی پشت سرم وایساده و تکون نمیخوره، یهو حالم بد شد .. خیلی بد. توی مغزم بهم میگفت وسط کلینیک بدو جیغ بزن مثل دیوانه ها ، فرار کن برو از کلینیک بیرون بدو توی خیابونا سوار اتوبوس شو خودتو برسون خونه ..

دو دستی میز رو‌ گرفتم که خودم رو کنترل کنم ذکر می گفتم و به سختی با موبایل سوره جن رو پیدا کردم و خوندم ،

بعد بهم‌ میگفت همینجا خودتو خیس کن ، یکم‌ نشستم

بعد بلند شدم برم سمت دستشویی همینطور پشت سرم میومد ، منم ذکر میگفتم دم دستشویی یهو‌ گفتم اگر جرات داری خودت رو بهم‌ نشون بده و ذکر گفتم و برگشتم به سمتش و همون لحظه رفت ( یعنی دیگه اونجا حاضر نبود)

اون روز عصر مریض داشتم بازم حالم خوب نبود و وقتی مریض چیزی میگفت میخواستم فریاد بزنم ولی خودمو کنترل کردم فشارم به شدت افتاده بود و ضعف داشتم و موقع ناهار نصف یک ظرف بزرگ بستنی رو خالی کردم و همکارم با تعجب نگاهم میکرد اون موقع خیلی از دست شما عصبانی بودم و باخودم میگفتم جادوگر که میگن اینان . طلب پوزش دارم.

ولی بعد ازون دو سه روزی حس سبکی داشتم...

یکی دو هفته بعدش یک روز از سر کار بر میگشتم حس بدی داشتم نسبت به خانه و همسرم و بعد از مشاجره در اتاق خواب رو بستم و امدم توی اشپزخونه و ناسزا و نفرین به همسرم و خونواده اش و مادرش که فوت کرده یک آن به خودم‌گفتم این منم؟؟؟

رفتم تلویزیون رو گذاشتم سوره بقره پخش بشه و خودم شروع کردم خواندن شصت قاف حس کردم کسی ازم جدا شد ! نشست کنارم بعد تا سوره بقره شروع شد رفت جلوی تلویزیون و بعد ناپدید شد

بازم حالم بد شد ولی نه به شدت بار اول.

فرداش همسرم گفت که با داییش که ارثش رو هم بالا کشیده مشاجره کرده خونواده همسرم داستانشون طولانیه من مطمین هستم دایی شوهرم موکل داره چون از زمانی که ارث همسرم رو بالا کشیده هر بار باهاش مشاجره داره طوری حال همسرم بد میشد که یک هفته توی اتاق خودش رو زندانی میکرد ...

وقتی شروع به باطل السحر کردم چون تموم علایم توی خونه ما مشهود بود...

امسال دوبار مسافرت رفتیم هر دوبار وقتی برگشتیم از همون‌ کوچه حس بدی بهم دست میداد و بار دوم که بر گشتیم توی خونه فقط میخواستم‌ گریه کنم مدتها هم بود تو اتاق خوابمون حس خفگی داشتم و‌ نمی تونستم بخوابم خلاصه شروع باطل السحر

می گفتم کار ناپدری و یا خواهر ناتنی همسرمه .. تا اینکه چند روز بعدش یک شب مادرشوهرم بخوابم امد و با صدای شیطانی گفت که خودش ما رو جادو کرده چون از دست ما ناراضی بوده و زندگیشو خراب کردیم!

ضمنا من جندین سال قبل خونه ام اتیش گرفت یک ماه قبلش طوری افسردگی گرفتم که نمی تونستم از رختخواب بیام بیرون و عحیب بود قبلش یک‌مدتی بدبیاری سرکار میاوردم ولی اونقدر بد نبود که به اون روز بیفتم چند روز قبل از اتش سوزی خواب یک جادوگر ترسناک رو دیدم با عصا که رو ی سقف خانه میچرخید وقتی منزل سوخت و ما ازونجا رفتیم حال منم خوب شد.

اون زمان هم از یکسال قبلش خودم و همسرم با مادرش صحبت نمیکردیم وقتی تلفنی بهش گفتم خانه اتش کرفت انگار منتظر چنین چیزی بود از لحنش میشد‌ فهمید الان وقتی به یاد میارم می فهمم اون‌ موقع انگار خواب بودم

چند سال بعد‌ هم همون‌ جادوگر رو‌ خواب دیدم که در بک‌مکان‌ مقدس هستیم و اون‌ جادوگر در غل و زنجیر هست و بهم‌ میگن بخاطر دعا هست که نمیتونه تکون بخوره ولی معلوم بود منتظر فرصته.

ضمنا بگم وقتی خونه ام سوخت در اون‌ حال افسردگی بسیار از خدا دلگیر بودم و توی هتل هر چه کردم‌ نشد‌ نماز نخونم یک حوله پیدا کردم و جای چادر گذاشتم سرم و نماز خوندم فرداش وقتی اجازه دادن بیایم خونه رو ببینیم وسط اوار جانمازم سالم روی زمین‌ بود و قران عروسیم هم‌کمی خیس شده بود و نسوخته بود بر داشتم و امدم بیرون گفتم نشانه ای از جانب خداونده که یادش هرگز نباید ترک بشه

سر شما رو درد نیارم اینها اندکی از احوالات منه

همسرم چند بار گفت با اون اقا تو‌ جنوب ایران(دائی ابراهیم) تماس بگیر ، ازش کمک بگیر که ساحر رو‌ بکشه . همسرم همیشه میگه یه طلسمی باهاشه ، ولی من حقیقتش نگرانم چون ‌همسرم‌ خیلی اهل عبادت نیس و‌ وقتی اذیت میشه و حال روحیش خراب میشه نمیفهمه از کجا اب میخوره گرچه اخیرا پی‌برده و شبها اگر من یادم‌ نباشه خودش میاد میزاره سوره بقره تا صبح پخش بشه ولی بازم درکش براش مشکله چون سالها اینجا بوده

خونه ما این اراذل زیاد بودند یاسین‌ مدتهاس میخونم و الانم هر شب صافات و جن‌ میخونم که اوایل زیاد اذیتم‌ میکردن

دیشب براتون ایمیل نوشتم ولی پشیمون شدم پاک‌کردم تا صبح سربسرم میزاشتن و‌ خواب چند گربه دیدم که دور و بر خودم‌ و خونواده ام ادرار کرده بودن

برای همین گفتم باز عقب نشستم اینا پررو شدند برای همین ایمیل را نوشتم

ایمیل رو‌ جهت اطلاعتون‌ نوشتم و وبسایت کانال تلگرامتون‌ پر از روشهای قرانی هست خداوند خیرتون بده

فقط دایی ابراهیم نظر شما ؟

اون اولین اتفاق تو‌ محل کارم شما چی برداشت میکنید

و همچنین دومین بار که توی خونه ام‌ اتفاق افتاد

در اینده اگر فرصت شد داستانهای زیادی دارم از زندگی خودم در ایران و اینجا که یک معبد بودایی که کنار خونه ما هست و اتفاقایی که افتاد و غیره براتون‌ مینویسم اگر دوست داشتید برای خواننده هاتون اشتراک بزارید

در پناه حق باشید

پاسخ : سلام ، در هر دو مورد ، تاثیر شگرف سوره ی بقره را نشون میده که جن مزاحم رو از تو دور کرده حالا یا جن عاشق هست یا موکل سحر که باید با دستور کشف مطلب پی ببری که چه نوع جنی مزاحم تو یا همسرت هست .


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: تجارب کارکنان , خاطرات , داستان زندگی حنا

تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۱ | 18:11 | نویسنده : دائی ابراهیم |

تحصین فوق العاده قوی (ارجاع به صفحه داستان زن جن زده)

تحصین فوق العاده قوی


هر روز صد بار بگویید:

" لَا إِلٰهَ إِلّا اللّٰهُ وَحْدَهُ لَاشَرِيكَ لَه،

لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْد،

بِيَدِکَ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ "

اگر این ذکر را هر روز صبح وشام بخوانید. خداوند دیواری از آهن بدور شما بوجود می آورد اگر ماهرترین جادوگران شما را طلسم کنند .جن های کافرنمیتوانند وارد بدن انسان شوند.

منبع: ارجاع به مطلب داستان زن جن زده

http://daiebrahim.blogfa.com/post/1028


موضوعات مرتبط: تحصین و صرف العمار و حرز ، داستان
برچسب‌ها: تحصین قوی , داستان زن جن زده

تاريخ : شنبه بیستم آذر ۱۴۰۰ | 0:40 | نویسنده : دائی ابراهیم |

داستان جالب سلمان فارسی

داستان جالب سلمان فارسی

" سلمان" اهل جندي شاپور بود. با پسر حاكم وقت رفاقت و دوستى محكم و ناگسستنى داشت، روزى با هم براى صيد به صحرا رفتند، ناگاه چشم آنها به راهبى افتاد كه به خواندن كتابى مشغول بود، از او راجع به كتاب مزبور سؤالاتى كردند راهب در پاسخ آنها گفت: كتابى است كه از جانب خدا نازل شده و در آن فرمان به اطاعت خدا داده و نهى از معصيت و نافرمانى او كرده است، در اين كتاب از زنا و گرفتن اموال مردم به ناحق نهى شده است، اين همان" انجيل" است كه بر عيسى مسيح نازل شده.
گفتار راهب در دل آنان اثر گذاشت و پس از تحقيق بيشتر بدين او گرويدند به آنها دستور داد كه گوشت گوسفندانى كه مردم اين سرزمين ذبح مى‏كنند حرام است از آن نخورند.
سلمان و فرزند حاكم وقت روزها هم چنان از او مطالب مذهبى می آموختند روز عيدى پيش آمد حاكم، مجلس ميهمانى ترتيب داد و از اشراف و بزرگان شهر دعوت كرد، در ضمن از پسرش نيز خواست كه در اين مهمانى شركت كند، ولى او نپذيرفت.
در اين باره به او زياد اصرار نمودند، اما پسر اعلام كرد كه غذاى آنها بر او حرام است، پرسيدند اين دستور را چه كسى به تو داده؟ راهب مزبور را معرفى كرد.
حاكم راهب را احضار نموده به او گفت: چون اعدام در نظر ما گران
و كار بسيار بدى است تو را نمى‏كشيم ولى از محيط ما بيرون برو! سلمان و دوستش در اين موقع راهب را ملاقات كردند، وعده ملاقات در" دير موصل" گذاشته شد، پس از حركت راهب، سلمان چند روزى منتظر دوست با وفايش بود، تا آماده حركت گردد، او هم همچنان سرگرم تهيه مقدمات سفر بود ولى سلمان بالاخره طاقت نياورده تنها به راه افتاد.
در دير موصل سلمان بسيار عبادت مى‏كرد، راهب مذكور كه سرپرست اين دير بود او را از عبادت زياد بر حذر داشت مبادا از كار بيفتد، ولى سلمان پرسيد آيا عبادت فراوان فضيلتش بيشتر است يا كم عبادت كردن؟ در پاسخ گفت:
البته عبادت بيشتر اجر بيشتر دارد.
عالم دير پس از مدتى به قصد بيت المقدس حركت كرد و سلمان را با خود به همراه برد در آنجا به سلمان دستور داد كه روزها در جلسه درس علماى نصارى كه در آن مسجد منعقد می شد حضور يابد و كسب دانش كند.
روزى سلمان را محزون يافت، علت را جويا شد، سلمان در پاسخ گفت تمام خوبيها نصيب گذشتگان شده كه در خدمت پيامبران خدا بوده‏اند.
عالم دير به او بشارت داد كه در همين ايام در ميان ملت عرب پيامبرى ظهور خواهد كرد كه از تمام انبياء برتر است، عالم مزبور اضافه كرد من پير شده ‏ام، خيال نمى‏كنم او را درك نمايم، ولى تو جوانى اميدوارم او را درك كنى ولى اين را نيز بدان كه اين پيامبر نشانه‏هايى دارد از جمله نشانه خاصى بر شانه او است، او صدقه نمى‏گيرد، اما هديه را قبول مى‏كند.
در بازگشت آنها به سوى موصل در اثر جريان ناگوارى كه پيش آمد سلمان عالم دير را در بيابان گم كرد.
دو مرد عرب از قبيله بنى كلب رسيدند، سلمان را اسير كرده و بر شتر سوار نموده به مدينه آوردند و او را به زنى از قبيله" جهينه" فروختند! سلمان و غلام ديگر آن زن به نوبت روزها گله او را به چرا مى‏بردند، سلمان در اين مدت مبلغى پول جمع‏آورى كرد و انتظار بعثت پيامبر اسلام ص را مى‏كشيد.
در يكى از روزها كه مشغول چرانيدن گله بود رفيقش رسيد و گفت: خبر دارى امروز شخصى وارد مدينه شده و تصور مى‏كند پيامبر و فرستاده خدا است؟! سلمان به رفيقش گفت: تو اينجا باش تا من بازگردم، سلمان وارد شهر شد، در جلسه پيامبر حضور پيدا كرد اطراف پيامبر اسلام مى‏چرخيد و منتظر بود پيراهن پيامبر كنار برود و نشانه مخصوص را در شانه او مشاهده كند.
پيامبر ص متوجه خواسته او شد، لباس را كنار زد، سلمان نشانه مزبور يعنى اولين نشانه را يافت، سپس به بازار رفت، گوسفند و مقدارى نان خريد و خدمت پيامبر آورد، پيامبر فرمود چيست؟ سلمان پاسخ داد: صدقه است، پيامبر فرمود: من به آنها احتياج ندارم به مسلمانان فقير ده تا مصرف كنند.
سلمان بار ديگر به بازار رفت مقدارى گوشت و نان خريد و خدمت رسول اكرم آورد، پيامبر پرسيد اين چيست؟ سلمان پاسخ داد هديه است، پيامبر فرمود:
بنشين. پيامبر و تمام حضار از آن هديه خوردند، مطلب بر سلمان آشكار گشت زيرا هر سه نشانه خود را يافته بود.
در اين ميان سلمان راجع به دوستان و رفيق و راهبان دير موصل سخن به ميان آورد، و نماز، روزه و ايمان آنها به پيامبر و انتظار كشيدن بعثت وى را شرح داد.
كسى از حاضران به سلمان گفت آنها اهل دوزخند! اين سخن بر سلمان گران آمد، زيرا او يقين داشت اگر آنها پيامبر را درك میكردند از او پيروى مینمودند.
اينجا بود كه‏ آيه: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ النَّصارى‏ وَ الصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُون‏ [سوره البقرة (2): آيه 62] بر پيامبر نازل گرديد و اعلام داشت: آنها كه به اديان حق ايمان حقيقى داشته‏اند و پيغمبر اسلام را درك نكرده‏اند داراى اجر و پاداش مؤمنان خواهند بود.


تفسير نمونه، ج‏1، ص: 288


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: داستان

تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۹ | 22:31 | نویسنده : دائی ابراهیم |

پیشگوئی های نوستر آداموس

پیشگوئی های نوستر آداموس

پیشگویی او درباره انقلاب ایران

در جوشایی احساساتی تند، قلبها، دست‎ها و پاها، یکدیگر را می‏پذیرند. آتش‏ها، موج‏ها و شمشیرها، در پرشیا خیزش می‏کنند، و زان پس، نجیب ‏زاده ‏ای (شاه) نابود می‏شود؛ او از سر کم‏ اندیشی، یا کشته می‏شود یا خود می ‏میرد.

نکته ی جالب در مورد پیشگویی های او این است که وی به ندرت نام کشوری را به صراحت و آشکارا ذکر می کند، حال آنکه در مورد ایران ( Persia) به صراحت عنوان می کند که ایران، جهان را تسخیر خواهد کرد. ایران از طریق آناتولی، فرانسه و ایتالیا را فتح خواهد کرد.

-1شاهزاده ای، مریخ، خورشید، ناهید، شیر و حکومت کلیسا را از طریق دریا از پای در خواهد آورد. از جانب ایران ( پرشیا ) بیش از یک میلیون پرهیزگار به بیزانس و مصر به سوی شمال هجوم خواهند آورد.

-2از کشور عربی خوشبخت ( در منطقه ی غنی و ثروتمند اعراب) شخصی قدرتمند زاده خواهد شد، اسپانیا را به درد سر انداخته و بر گرانادا (غرناطه) مستولی میشود. از طریق دریا بر مردم نیکوزیا ظفر خواهد یافت.

-3 مرد مشرقی از محل استقرار خویش خارج خواهد شد، برای دیدار فرانسه از کوه آپونین خواهد گذشت، از فراز آسمان، از برف ها، دریاها و کوهها گذر خواهد کرد و همگان را با عصایش مضروب خواهد کرد.

-4دو محاصره، در گرمایی سوزان انجام می گیرد. آن مرد، از فشار تشنگی، بخاطر دو فنجان مملو از آب، کشته میشود.

5- دژ نظامى، مملو مى‏شود و یک آرمانگراى کهنسال نشانه ‏هاى نیرا (سرزمین ایران) را به اهالى ژنو (سازمان ملل متحد) نشان خواهد داد.

6- رهبر پاریس، اسپانیاى بزرگ را اشغال مى‏کند، کشتیهاى جنگى در برابر مسلمانان که از پارتیا (ایرانیان) و مدیا (مکانی در ایران) برخاسته‏ اند، مى‏ایستند. آن مرد، سیکلاد [اروپا] را تاراج مى‏کند، و آنگاه انتظارى بزرگ در بندر یونان حکمفرما مى‏شود.

در مجموع نوسترآداموس به این موضوع به صراحت اشاره مى‏کند که ایران (پارت، نیرا، پرشیا، مدیا،بیزانس و...) با کمک مسلمانان سراسر جهان، از جمله کشورهاى عربى و مخصوصاً سوریه، عربستان سعودى و لیبى حکومت مقتدرى را تشکیل مى‏دهند و پس از جنگى مذهبى که هسته آن از لبنان شروع مى‏شود و عمدتاً علیه اسرائیل است، جهان را به تسخیر خود درمى‏آورند ،کشورهای حامی اسرائیل نیز وارد معرکه می شوند و سپس جنگی جهانى و عظیم رخ خواهد داد و نیمی از جهان نابود خواهد شد.

٧- در هنگامه دمیدن خورشید، آتش بزرگ دیده خواهد شد؛ صدا و روشنایى در امتداد شمال ادامه خواهد یافت.

٨- در میانه کره خاک، مرگ و آواى مرگ شنیده خواهد از درون سلاحها، آتش و خشکسالى، آنان را به انتظار خواهند نشاند.

٩- در عرض 48 درجه جغرافیایی و در انتهای مدار راس السرطان، خشکسالی بسیار بزرگی به وقوع خواهد پیوست. ماهیان دریاها، رودها و دریاچه‏ها پخته خواهند شد. به خاطر آتشی مهیبی که از آسمان خواهد بارید.

در خاتمه، این سرزمین به واسطه جنگ جهانى سوم نابود و نامسکون خواهد شد.

١٠- سرزمین مسکونى، از سکنه خالى خواهد شد؛ براى به دست آوردن سرزمینها، جدال و اختلاف شدیدى درمى‏گیرد؛ قلمروها به مردانى سپرده خواهد شد که از غرور و سربلندى تهى خواهند بود. سپس، براى برادران بزرگ، نفاق و مرگ پیش خواهد آمد.

١١- شب در آسمان، مشعلى رو به خاموشى، دیده خواهد شد. در مرکز زمین، جنگ و خشکسالى به بار مى‏آید، کمک خیلى دیر مى‏رسد. پرشیا (ایران) حمله آورده و ماگدونیا و در جاى دیگر مى‏گوید (مقدونیه) را به محاصره درمى‏آورد.

١٢- تو اى فرانسه! اگر،از آبهاى لیگوریا گذر کنى؛ خود را در میانه دریا و جزایر در محاصره خواهى یافت و پیروان محمد، در برابر تو خواهند ایستاد. و همچنین تو، اى دریاى آدریاتیک! استخوان خران و اسبان راخواهى جوید .

١٣- آن مرد، با سلاحها و آتش درخشان، در نزدیکى دریاى سیاه، از پرشیا براى تسخیر ترابوزان خواهد آمد. فاروس و میتیلن به لرزه در خواهد آمد ؛خورشید دریاى آدریاتیک را که مملو از اجساد اعراب است، روشن خواهد کرد.

ناوگان جنگی اعراب، بنادر فرانسه را مورد تهدید جدی قرار خواهد داد و فرانسه از هم‏‎پیمانان خود ( ناتو) درخواست کمک خواهد کرد.

و سپس نوستراداموس، عواقب جنگ اتمى و نابودى تدریجى جهان به واسطه جنگ جهانى سوم را شرح مى‏دهد:

١۴- وقتی قدرت های نیمکره ی شمالی در شرق با هم متحد شوند ترس و هراسی هولناک بر می خیزد روزی دو رهبر بزرگ با یکدیگر دوست خواهند شد و سرزمین جدید به اوج اقتدار خواهد رسید آنگاه مردی ظهور خواهد کرد.

١۵- کسوفى در پیش خواهد بود که از زمان آفرینش گیتى تا زمان مرگ و مصائب حضرت مسیح (ع) و از آن زمان تا به امروز هرگز رخ نداده است و جهان چنین ظلمتى به خود ندیده است.

که در این مورد آیات مربوط به قیامت در سوره قیامت به ذهن انسان تداعى مى‏شود:

(( فإذا برق البصر و خسف القمر و جمع الشمس و القمر یقول الإنسان یومئذ أین المفرّ ))

ترجمه:هنگامى که بینایى خیره مى‏گردد، و ماه فرو مى‏رود، و خورشید و ماه گرد هم آیند، آن روز انسان مى‏گوید به کجا فرار کنم؟

١۶- مرد والامقامى از تبار عرب به زودى پیش خواهد تاخت. از سوى اهالى بیزانس به او خیانت خواهد شد. از شهر قدیمى رودس به پیشواز او خواهند آمد، از جانب هانگرى )مجارستان( متحمل آزار بسیار خواهد شد.

١٧- در حوالى دریاى آدریاتیک بر اثر توفانى عظیم، کشتى غرق مى‏شود و زمین به لرزه درآید و به سوى آسمان پرتاب مى‏شود و دوباره فرو مى‏افتد؛ در مصر جنبش پیروان محمد افزایش مى‏یابد و پیکى به آن سوى مرزها فرستاده مى‏شود تا خبر را اعلان کند. شهرها آلوده و کثیف گشته، باعث اعتراض و شرمسارى زیادى خواهد شد.

١٨- رهبر اصلى مشرق زمین با شورشهاى زیادى روبرو خواهد شد، که اکثراً از طرف شمالى‏ها و غربى‏هاى مغلوب شده است،عده‏اى کشته و برخى مورد آزار قرار گرفته ‏اند و بقیه در حال گریزند و فرزندانشان که از زنان متعددى هستند، زندانى شده‏اند.

ادوارد در کتاب خود در باب پیشگوئیهاى نوسترآداموس نقل مى‏کند که سانتورى هشتم، قطعه 6 مربوط به وقوع جنگ جهانى سوم است،جنگ و خونریزى براى مرتبه سوم حتمى است؛ آتش به حدى است که دریاها به جوش مى‏آید و از دولت‏ها فقط دو دولت و از جهان فقط نیمى باقى مى‏ماند.

١٩-هنگامی که سلاح‏ها و زنجیرها در شکم ماهی، گنجانده شوند، از داخل آن مردی خارج می ‎شود که به زودی جنگی بسیار شدید را برپا خواهد کرد. ناوگان دریایی او به دوردست‏ها سفر خواهد کرد. تا آنکه نزدیک سواحل ایتالیا، آشکار خواهد شد.

در این رباعی، مقایسه یک زیردریایی با ماهی صورت گرفته است. این تنها تصوری است که در قرن شانزدهم، یک فرد می ‏توانست از یک زیردریایی هسته‏ ای قرن 21 ام داشته باشد. نوسترآداموس، در این رباعی می‏گوید که این زیردریایی ها در کنار رزمناوها، از دوردست‏ها به سواحل ایتالیا خواهند رسید و این سرآغاز شعله ‏ور شدن شراره ‏های جنگ در جهان خواهد بود. آتش این جنگ شدید، با خروج یک فرد مهم از زیردریایی ‏اش که به سواحل ایتالیا رسیده است، افروخته می ‎شود. نوسترآداموس در یک رباعی دیگر، نوعی ماشین جنگی پیشرفته را به تصویر کشیده است که بی شباهت به هاورکرافت‏های امروزی نمی باشد:

ماهی که در خشکی و دریا حرکت می کند، هنگامی که با موجی سهمگین در کنار ساحل سر از آب بیرون می آورد، شکلی عجیب و رعب ‏انگیز و جنسی نرم و قابل انعطاف دارد. دشمن به سرعت از دریا به دروازه‏ های شهر خواهد رسید.

نوسترآداموس، در این رباعی، به شکلی زیبا، یک هاورکرافت امروزی را توصیف کرده است. اما برای انسان قرن شانزدهمی، تصویر چنین وسیله‏ای، بسیار شگفت ‏آور و ترسناک است.

٢٠- فرمانده ‏ای اسکاتلندی و شش تن از بزرگان آلمان به دست دریانوردان شرقی، دستگیر خواهند شد آنها از جبل‏ الطارق و اسپانیا عبور داده خواهند شد؛ آنگاه در ایران، به پیشوای جدید، تحویل داده می شوند.

٢١- خارج شوید، همگی ژنو (سازمان ملل) را ترک کنید. به زودی جنس ساترن، از طلا به آهن تبدیل می ‏گردد. کسانی که مخالف پیشوای ایرانی هستند، نابود خواهند شد. پیش از این خروج پرطنین، نشانه‎‏های در آسمان آشکار خواهد شد.

در این رباعی جالب، سیطره کامل پرشیا (ایران) بر اروپا در آینده، پیشگویی شده است.

٢٢- شاهزاده لیبیایى فرستاده پرشیا (نماینده حکومت ایران) در غرب به قدرت خواهد رسید، یک فرانسوى از اعراب به شدت مکدر خواهد شد، دانشمندان ادیب خود را با اوضاع وفق خواهند داد، زبان عرب بر فرانسه پیشى مى‏گیرد.

٢٣- در نزدیکى سورین (سوریه) جهت حمله به مجارستان قهرمانى از اهالى برودها (سیاه ‏پوستان) به آنان هشدار خواهد داد.

٢۴- رهبر بیزانس، سالون از اسلاوینا، آنان را به شریعت محمد(ص) در خواهد آورد.

٢۵- امپراتورى مقدس به آلمان خواهد آمد؛ پیروان اسماعیل جایگاه بى ‏مانع خواهند یافت.آدمهای نادان همچنان خواستار کارمانی (شریعت کهنه) هستند. تمامی حمایت کنندگان محمد(ص) سراسر گیتی را خواهند پوشاند.

تاریکی و جهل فقط با درخشش نور از بین می رود و با تغییراتی حکومت جهل و ظلمت پایان خواهد یافت.

بنابراین، نوسترآداموس در اغلب سانتورى‏ها از جمله سانتورى 5 نسبت به گرفتن جهان به وسیله شریعت محمد(ص) به غرب و تمدن غربى هشدار مى‏دهد و به جهانیان اعلام مى ‏کند که روزى مسلمانان به رهبرى ایران و اتحاد با دول مسلمان عرب بر جهان مسلط خواهند شد. (احتمالا ترسی که در حال حاظر اروپا و آمریکا از دول مسلمان آسیای میانه دارند، سندی باشد بر این گفته ها).


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: نوستراداموس

تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۹ | 22:29 | نویسنده : دائی ابراهیم |

حکایت بهلول و شیخ جنید بغداد

حکایت بهلول و شیخ جنید بغداد


شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او.... شیخ احوال بهلول را پرسید گفتند او مردي دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی هستی؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادي. فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد میکنی؟ عرض کرد آری. بهلول فرمود طعام چگونه میخوري؟ عرض کرد اول بسم الله میگویم و از پیش خود میخورم و لقمه کوچک برمیدارم، به طرف راست دهان میگذارم و آهسته میجوم و به دیگران نظرنمیکنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمیشوم و هر لقمه که میخورم بسم الله میگویم و در اولو آخر دست میشویم.. بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو میخواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمیدانی و به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه کسی هستی؟ جواب داد شیخ بغدادي که طعام خوردن خود را نمیداند. بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را میدانی؟ عرض کرد آري... سخن به قدر میگویم و بیحساب نمیگویم و به قدر فهم مستمعان میگویم و خلق را به خدا و رسول دعوت میکنم و چندان سخن نمیگویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت میکنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد. بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمیدانی.. پس برخاست و برفت.مریدان گفتند یا شیخ دیدي این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داري؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمیدانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه میخواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمیدانی، آیا آداب خوابیدن خود را میدانی؟ عرض کرد آري... چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب میشوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول )علیهالسلام( رسیده بود بیان کرد. بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمیدانی. خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هیچ نمیدانم، تو قربه الی الله مرا بیاموز. بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدي تو را بیاموزم. بدانکه اینها اکه تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوري فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود. جنید گفت: جزاك الله خیراً! و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاك باشد و نیت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد . و در خواب کردن اینها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشري نباشد.


موضوعات مرتبط: داستان
برچسب‌ها: داستان

تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۹ | 22:17 | نویسنده : دائی ابراهیم |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By M a h S k i n:.